- رنگينكمانى كه نورش اندك زمانى در آسمان تافت و ديرى نپاييده محو و نابود شد . « 1 »
بيهقى اشعار زير را به او نسبت داده است :
- هواى نفسم را مخالفت كردم و از زنها كنارهگيرى نمودم ، در نتيجه دارو بودم ، درد شدم .
- تا مرگ هست ، هيچچيز شايستهء خو گرفتن و علاقه نيست ؛ صداى آهوان كه در معرض شكارند ، پاسخ ردّ آنان است .
- مرا با صبرى كه بر مشكلات دارم ، رها كنيد ، كه من با نيروى شكيبايى بر آسمان و زمين دست يافتم .
- اگر روزگار سر خود را برگرداند ، مىبيند كه از من پيچوتابها ديده است .
- هنگامى كه پاى شراب به ميان آيد ، ما بر روى اسبان به نوشيدن خون دشمنان نشستهايم .
- ما با نسب شريفمان به آسمان بلند رسيدهايم و اگر آسمان نبود از آن هم در مىگذشتيم .
- از بزرگى ما ترا اين بسكه با آسان گرفتن شدايد سختيها را مىشكافيم .
- ثناى جميل از آن پدران ما و ياد على زينتبخش هرمدح و ثناست .
- هنگامى كه سخن از مردم به ميان آيد ، ما در ميان مردم پادشاهانيم و آنان بردگان و كنيزكان .
- گروهى مرا هجا گفتند و من هجاشان نگفتم ، زيرا كه خدا هجاگويى را براى من نپسنديده است . « 2 »
عمرى نسبشناس در المجدى اين اشعار را به او نسبت داده است :
- گيرم كه به جوانى ميل كنم و پيرىام را با رنگ خضاب بپوشانم ، و با نيرنگ و صرف مال توجّه خوانندگان زن را به خود جلب كنم ، چه كسى مىتواند پيرى را با ذلّت خضاب چارهجويى كند ؟
- هنگامى كه من جوانى را از دست دادم ، در اصل زندگى بيشتر دقّت كردم .
- ديدم در حقيقت مصيبت از دست دادن جوانى يعنى مصيبت از دست دادن زندگى .
هامش
( 1 ) . انوار الربيع 250 ؛ نسمة السحر - به نقل از ثعالبى .
( 2 ) . المحاسن و المساوى : 1 / 75 .