تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
- رنگين‌كمانى كه نورش اندك زمانى در آسمان تافت و ديرى نپاييده محو و نابود شد . « 1 » بيهقى اشعار زير را به او نسبت داده است : - هواى نفسم را مخالفت كردم و از زنها كناره‌گيرى نمودم ، در نتيجه دارو بودم ، درد شدم . - تا مرگ هست ، هيچ‌چيز شايستهء خو گرفتن و علاقه نيست ؛ صداى آهوان كه در معرض شكارند ، پاسخ ردّ آنان است . - مرا با صبرى كه بر مشكلات دارم ، رها كنيد ، كه من با نيروى شكيبايى بر آسمان و زمين دست يافتم . - اگر روزگار سر خود را برگرداند ، مىبيند كه از من پيچ‌وتابها ديده است . - هنگامى كه پاى شراب به ميان آيد ، ما بر روى اسبان به نوشيدن خون دشمنان نشسته‌ايم . - ما با نسب شريفمان به آسمان بلند رسيده‌ايم و اگر آسمان نبود از آن هم در مىگذشتيم . - از بزرگى ما ترا اين بس‌كه با آسان گرفتن شدايد سختيها را مىشكافيم . - ثناى جميل از آن پدران ما و ياد على زينت‌بخش هرمدح و ثناست . - هنگامى كه سخن از مردم به ميان آيد ، ما در ميان مردم پادشاهانيم و آنان بردگان و كنيزكان . - گروهى مرا هجا گفتند و من هجاشان نگفتم ، زيرا كه خدا هجاگويى را براى من نپسنديده است . « 2 » عمرى نسب‌شناس در المجدى اين اشعار را به او نسبت داده است : - گيرم كه به جوانى ميل كنم و پيرىام را با رنگ خضاب بپوشانم ، و با نيرنگ و صرف مال توجّه خوانندگان زن را به خود جلب كنم ، چه كسى مىتواند پيرى را با ذلّت خضاب چاره‌جويى كند ؟ - هنگامى كه من جوانى را از دست دادم ، در اصل زندگى بيشتر دقّت كردم . - ديدم در حقيقت مصيبت از دست دادن جوانى يعنى مصيبت از دست دادن زندگى .
هامش
( 1 ) . انوار الربيع 250 ؛ نسمة السحر - به نقل از ثعالبى . ( 2 ) . المحاسن و المساوى : 1 / 75 .