تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
گفت : سوگند به خدا ، منم صاحب سگهاى حوأب كه بر آنان شبانه وارد شده‌ام ، مرا بازگردانيد . اين سخن را سه‌بار تكرار كرد و شترسوارىاش را فرونشاند و ديگران نيز اشتران خود را بر گرد او فرونشاندند و او از رفتن امتناع مىكرد . فرداى آن روز كه درست يك شبانه‌روز گذشته بود ، ابن زبير ، نزد او آمد و گفت : زود باشيد خود را نجات دهيد كه به خدا سوگند على بن ابى طالب به شما رسيد . عرنى گويد : آنگاه همه حركت كردند و به من ناسزا گفتند . « 1 » و در حديثى قيس بن ابى حازم گويد : هنگامى كه عايشه ، رضى اللّه عنها ، به خانه‌هاى بنى عامر رسيد ، سگها به صدا درآمدند . او گفت : اين چه جايى است ؟ گفتند : محلّهء حوأب است . گفت : من نظرى جز بازگشت ندارم . ابن زبير گفت : نه ، هنوز به حوأب نرسيده‌ايم ، جلوتر بيا تا مردم ترا ببينند و خداى ميان آنان صلح برقرار كند . عايشه گفت : من نظرى جز بازگشت ندارم ، شنيدم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مىگفت : كيف با حدا كن اذا نبحتها كلاب الحوأب . « 2 » و در حديث ديگر آمده است كه : در واقعهء جمل هنگامى كه عايشه قصد بصره كرد ، به اين محل ، يعنى حوأب گذشت و بانگ سگها را شنيد و گفت : اينجا كجاست ؟ گفتند : اينجا جايى است كه به آن حوأب مىگويند . گفت : انّا للّه من خود را صاحب آن قصّه مىپندارم ، گفتند : كدام قصّه ؟ گفت : شنيدم كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله هنگامى كه زنانش نزد او بودند ، مىگفت : ليت شعرى ايّتكنّ تنبحها كلاب الحواب سائرة الى الشرق فى كتيبة . آنگاه ارادهء بازگشت كرد ، اما بر او مغالطه‌كارى كردند و سوگند ياد كردند كه اينجا حوأب نيست . « 3 » قومى را كه خداوند هدايتشان كند ، تا راه پرهيز از خطاها را بر آنها ننمايد ، به گمراهى نمىكشاند ، « 4 » تا آن‌كس كه به هلاكت مىرسد ، آگاهانه باشد و آن‌كس كه راه حيات را
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى : 5 / 171 . ( 2 ) . المستدرك ، حاكم : 3 / 120 . ( 3 ) . معجم البلدان : 3 / 356 . ( 4 ) . توبة 9 / 115 .