سيّد حميرى كه شرح حالش در همين كتاب « 1 » گذشته است ، طبق روايت طبرى گفته است :
- من آن شب را بيدار ماندم ، و عمدا نگذاشتم پلك چشمانم بههم برآيد .
- من خود سخنى گفتم و پيوسته در تحيّر و سرگردانى به سر بردم .
- خداوند حوشب و خراش و مزبد را لعن و نفرت فرستد .
- و خدا يزيد را لعنت كند كه او ستمگرتر و كينهتوزتر بود .
- هزارهزار و هزارهزار بار لعن ابدى بر آنها .
- اينان با خدا جنگيدند و محمد را آزردند .
- در خون مطهّر زيد از روى عناد شركت جستند .
- آنگاه پيكر او را بر بالاى شاخ درخت برهنه آويختند .
- اى خراش بن حوشب ! « 2 » تو فردا از تمام مردم شقىتر خواهى بود . « 3 »
فضل بن عبد الرّحمن بن ربيعة بن حارث بن عبد المطّلب ( م 129 ) در قصيدهاى او را رثا گفته كه آغازش اين است :
- اى چشم مبادا خشك شوى . اشك فرو ريز كه اينك وقت خشك شدن نيست .
- آن هم در روزى كه پسر پيامبر ابو حسين زيد در زبالهدانى كوفه به دار آويخته شده است .
ابو ثميله صالح بن ذبيان كه از زيد روايت دارد ، در قصيدهاى او را مرثيه گفته است كه آغازش چنين است :
- اى ابو الحسين ! فقدان تو دردى در دل ما جاى داده است كه هركس آنچه به روز تو آمد ، به روزگارش بيايد ، غمگين و دردمند خواهد بود .
صاحب بن عبّاد وزير هم در يك قطعه از چكامهء خود او را رثا گفته و آغاز آن چنين است :
- تارهاى سپيدمو بر سر من آشكار شده و وقت آن رسيده كه بازى و بيهودهكارى را
هامش
( 1 ) . همان : 2 / 231 - 238 .
( 2 ) . گويند خراش بن حوشب همان كسى است كه جسد زيد را از گورش برآورد .
( 3 ) . تاريخ طبرى : 8 / 278 .