تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
سيّد حميرى كه شرح حالش در همين كتاب « 1 » گذشته است ، طبق روايت طبرى گفته است : - من آن شب را بيدار ماندم ، و عمدا نگذاشتم پلك چشمانم به‌هم برآيد . - من خود سخنى گفتم و پيوسته در تحيّر و سرگردانى به سر بردم . - خداوند حوشب و خراش و مزبد را لعن و نفرت فرستد . - و خدا يزيد را لعنت كند كه او ستمگرتر و كينه‌توزتر بود . - هزارهزار و هزارهزار بار لعن ابدى بر آنها . - اينان با خدا جنگيدند و محمد را آزردند . - در خون مطهّر زيد از روى عناد شركت جستند . - آنگاه پيكر او را بر بالاى شاخ درخت برهنه آويختند . - اى خراش بن حوشب ! « 2 » تو فردا از تمام مردم شقىتر خواهى بود . « 3 » فضل بن عبد الرّحمن بن ربيعة بن حارث بن عبد المطّلب ( م 129 ) در قصيده‌اى او را رثا گفته كه آغازش اين است : - اى چشم مبادا خشك شوى . اشك فرو ريز كه اينك وقت خشك شدن نيست . - آن هم در روزى كه پسر پيامبر ابو حسين زيد در زباله‌دانى كوفه به دار آويخته شده است . ابو ثميله صالح بن ذبيان كه از زيد روايت دارد ، در قصيده‌اى او را مرثيه گفته است كه آغازش چنين است : - اى ابو الحسين ! فقدان تو دردى در دل ما جاى داده است كه هركس آنچه به روز تو آمد ، به روزگارش بيايد ، غمگين و دردمند خواهد بود . صاحب بن عبّاد وزير هم در يك قطعه از چكامهء خود او را رثا گفته و آغاز آن چنين است : - تارهاى سپيدمو بر سر من آشكار شده و وقت آن رسيده كه بازى و بيهوده‌كارى را
هامش
( 1 ) . همان : 2 / 231 - 238 . ( 2 ) . گويند خراش بن حوشب همان كسى است كه جسد زيد را از گورش برآورد . ( 3 ) . تاريخ طبرى : 8 / 278 .
الغدير ( فارسى ) — صفحة 100 | الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني) / واحدى