على در آن سفر پارهدوزى كفش پيغمبر و شستشوى جامههاى حضرتش را به عهده گرفته بود ! پس كفش پيغمبر پاره شد و على در زير سايهء سمرهاى به پارهدوزى نشست ، كه پدرت با عمر پيشآمدند و اجازهء شرفيابى خواستند ما برخواستيم و در پرده شديم و آن دو درآمدند و با پيغمبر به گفتگو پرداختند و گفتند : اى رسول خدا ! نمىدانيم تا كى در ميان ما خواهى بود ؟ اى كاش ما را به جانشين خود آگاه مىكردى تا پس از تو دادخواه ما باشد . پيغمبر فرمود : من او را شناختهام و اگر معرفيش كنم از گردش پراكنده خواهيد شد ، آنچنانكه بنى اسرائيل ، هارون پسر عمران را تنها گذاشتند . آن دو خاموش ماندند و از خدمت پيغمبر مرخص شدند و چون من و تو به خدمت رسول خدا بازآمديم تو كه از ما گستاختر بودى پرسيدى ، اى رسول خدا ! جانشين تو كيست ؟ و رسول فرمود : پارهدوز كفش . ما بيرون آمديم و كسى جز على نديديم و تو گفتى : اى رسول خدا ! جز على ديگرى را نمىبينم . فرمود : همو جانشين من است . عايشه گفت : درست است . داستان را به ياد دارم . امّ سلمه گفت : پس از اين يادآورى چرا بر على خروج مىكنى . عايشه گفت :
من براى اصلاح در ميان مردم ، مىروم ! و اميدوارم كه اجر ببرم ! ان شاء اللّه ! امّ سلمه گفت : خود دانى . « 1 »
شاعر ما عبدى را سرودهء ديگرى است كه در آن امير مؤمنان عليه السّلام را چنين مىستايد :
- اى آنكه فرشتگان آنچنان شيفته و دلباختهات بودند كه از شوق ديدارت به خدا شكايت بردند .
- و خداى جهان ، تصويرى از تو پرداخت تا پيوسته زيارتش كنند و با او باشند .
و نيز در ستايش آن امام عليه السّلام چنين سروده است :
- خدا براى فرشتگان و الا ، تصويرى شريف و گرامى چون خود على پرداخت تا گروهى از فرشتگان طوافگر آن تمثال و گروهى ديگر معتكف درگاهش باشند .
- اين است آنچه پيغمبر در شب معراج از فراز رفرف ديد .
در اين ابيات اشاره به حديثى است كه يزيد بن هارون ، آن راوى حافظ و متقن و بزرگ
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغة : 2 / 78 .