8 عبدى كوفى غديريهء عبدى كوفى
[ شعرى از وى ]
- آيا پرسيدن نشان خانهء ويران يار ، درد دائم عشقت را درمان مىكند ؟
- و يا اشكى كه از جداييش مىريزى ، سوز دلت را در آن روز كه فراق دوست نزديك مىشود ، فرو مىنشاند ؟
- هيهات ! هجران دوستى كه رفته و ديگر بازنمىگردد ، عشق برانگيخته را پايان نمىبخشد .
- اى ساربان ! چشمان اشكبار ، كاروان را از آب و گياه بىنياز مىكند ،
- قبل از پيشامد اين جدايى دور و دراز ، نمىپنداشتم كه ديدهها از ابرها ، بارندهتر باشند ، - از ما جدا شدند و با رفتن خود ، چه اشكها را روان كردند و چه خردها را ربودند و چه پيوندها را گسستند .
- فريبنده يارى كه من هرگز در انديشهء فريبش نبودم . چرا كه مكر شأن جوان عرب نيست .