به پيغمبر وحى آمد كه
أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ
« خويشاوندان نزديكت را بترسان و در برابر مؤمنانى كه از تو پيروى مىكنند فروتن باش ، و بگو من آشكارا ترسانندهام . » پس مأموريت خود را هويدا كن و از مشركان دورى گزين . و پيغمبر خويشاوندان را در خانهء خود به مهمانى خواند و خواست با آنان به سخن پردازد و به خدا دعوت كند كه عمّش « ابو لهب » سخنش را قطع كرد و مردم را به برخاستن برانگيخت .
محمّد در فرداى آن روز براى بار دوم آنها را دعوت كرد و چون غذا خوردند فرمود :
كسى را در عرب نمىشناسم كه بهتر از آنچه من از خير دنيا و آخرت براى شما آوردهام براى قوم خويش آورده باشد و خداوند مرا امر فرموده است كه شما را به سوى او بخوانم . پس كدامتان در اين كار با من همكارى مىكند تا برادر و وصى و خليفه من در ميان شما باشد ؟ آنها روى از پيغمبر گرداندند و خواستند بروند كه على كه جوان بالغ نشدهاى بود ، برخاست و گفت : اى رسول خدا ! من ياور تو خواهم بود و با هركس كه به نبرد تو برخيزد ، خواهم جنگيد . بنى هاشم خنديدند و برخى قهقه زدند و نگاهشان از سوى ابى طالب به جانب فرزندش گراييد و مسخرهكنان برگشتند .
وى اوّلا دنبالهء گفتار پيغمبر را كه به على فرمود : « تو برادر و وصى و وارث منى » انداخته ، و ثانيا اين عبارت را به على نسبت داده است كه فرمود : من ياور توأم و با هر كس كه با تو بجنگد ، نبرد مىكنم ، اى كاش « هيكل » ما را به مأخذ اين نسبت كه كدام محدث يا مورخ پيشين آورده است ، راهنمايى مىكرد و نيز به نظرش خوشايند آمده است كه در تشكيل آن انجمن ، نسبت خنده و قهقهه را به بنى هاشم دهد ، حال آنكه ما مأخذ قابل توجّهى براى اين تفصيل نيافتيم . و چون « هيكل » كسى را نمىديده كه بر گفتار او خرده گيرد و به حساب نسبتها و تصرفاتش برسد ، عباراتى را كه مربوط به امير مؤمنان عليه السّلام بوده در كتابش « 1 » طبع گرديده ، انداخته است . و شايد رمز آن ، توجهى بوده كه هيكل پس از نشر كتاب خود به مقصود ابن كثير و امثال او پيدا كرده و يا سروصداى بسيارى بوده كه پيرامون اين گفتار از جانب دشمنان عترت طاهره بهپا خاسته ، و امواج
هامش
( 1 ) . حياة محمّد 139 ، چاپ دوم ، 1345 .