پس ، آيا هرگز ايمانى درستتر ، و پيمانى استوارتر و پايدارتر از اين خواهد بود ؟
ليكن افسوس كه عثمانيان كينهتوزند و سرسختى و سختگيرى و روىگردانى جاحظ را هيچ چارهاى نيست .
جناياتى كه در اين حديث رفته است
يكى از آنها ، جنايتى است كه طبرى در تفسيرش مرتكب شده است « 1 » . همچنين در تاريخ خود ، پس از آنكه حديث را ، آنچنانكه شنيدى روايت كرده است ، در تفسير خويش امانت گفتار را از ياد برده و تمام حديث را از جهت متن و سند ياد كرده ، امّا آن قسمت از سخن پيغمبر را كه در فضيلت على و پذيرندهء دعوت بوده ، به اجمال گذرانده و گفته است : پيغمبر فرمود : كدام يك از شما در اين كار با من همكارى مىكند تا برادر من و چنين و چنان باشد ؟ و دربارهء جملهء آخر پيغمبر نيز گفته است كه فرمود : به راستى كه اين ( على ) برادر من و چنين و چنان است .
در اين تقلب در حديث ، ابن كثير شامى نيز البداية و النهاية و تفسير خود از طبرى تبعيت كرده « 2 » و با آنكه در نوشتن تاريخ خود ، تاريخ طبرى را در اختيار داشته و تنها مأخذ او هم بوده ، و در تاريخ طبرى اين حديث به تفصيل آمده است ، ليكن چون به ذكر آن پرداخته ، بر او گران آمده است كه جملهء آخر آن را هم ياد كند ، زيرا دوست نمىداشته است كه اثبات نص وصايت و خلافت امير مؤمنان كند و دلالت و اشارت به آن وصايت و خلافت را بازنمايد . آيا مقصود طبرى كه در كتاب تاريخش حديث را ناآگاهانه تمام و درست آورده ، ولى در تفسيرش به تحريف كلمات آن پرداخته است همين بوده است ؟
من نمىدانم ، امّا خود طبرى مىداند و مىپندارم كه اى خواننده ! تو نيز به خوبى مىدانى .
ديگر از اين جنايات ، بىشرمى رسواكنندهاى است كه محمّد حسين هيكل به بار آورده و آنچنانكه اشاره شد در حياة محمّد « 3 » حديث را به اين عبارت آورده است :
هامش
( 1 ) . تفسير ، طبرى : 19 / 79 .
( 2 ) . البداية و النهاية : 3 / 40 ؛ تفسير ، ابن كثير : 3 / 351 .
( 3 ) . حياة محمّد 104 ، چاپ اوّل .