حىّ يمان يعظمون الخطرا * قرن اذا ناطح قرنا كسرا
قل لابن حرب لا تدبّ الحمرا * أرود قليلا ابد منك الضّجرا
لا تحسبنّى يا ابن حرب عمرا * و سل بنا بدرا معا و خيبرا
كانت قريش يوم بدر جزرا * اذ وردوا الامر فذمّوا الصّدرا
لو أنّ عندى يا ابن حرب جعفرا * أو حمزة القرم الهمام الازهرا
رأت قريش نجم ليل ظهرا « 1 » .
20 - غانمه دختر غانم و عمرو
اين بانوى مسلمان كه نامش غانمه است ، در مكّه بود و شنيد معاويه ، و عمرو بن عاص به بنى هاشم دشنام مىدهند ، گفت : اى گروه قريش ! به خدا قسم معاويه امير المؤمنين نيست و درخور اين مقامى كه براى خود پنداشته نيست ؛ او به خدا قسم كسى است كه نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بدى و نكوهش نمود ! من خود نزد معاويه خواهم رفت و با او سخنى خواهم گفت كه از شرمسارى ، عرق در پيشانيش نقش بندد و از شنيدن آن بسيار ناراحت و نالان گردد .
عامل و نمايندهء معاويه ، اين جريان را به معاويه نوشت ، همينكه معاويه از اين قضيه اطلاع يافت كه غانمه به او نزديك شده ، امر كرد محلّى را به عنوان مهمانخانه پاكيزه و آماده و مفروش نمودند ، همينكه غانمه به نزديكى مدينه رسيد يزيد با حشم و غلامانش به استقبال او رفت و غانمه پس از ورود به مدينه به خانهء برادرش عمرو بن غانم رفت .
يزيد به او گفت : ابا عبد الرحمن ( معاويه ) ( امر كرده تو ) به مهمانخانهء او فرود آيى . غانمه يزيد را نمىشناخت ، لذا سؤال كرد : تو كيستى ؟ خداوند ترا حفظ كند . گفت : من يزيد پسر معاويه هستم . غانمه گفت : خدا ترا باقى نگذارد اى ناقص ، تو درخور پذيرايى مهمان نيستى ! !
رنگ يزيد از اين اهانت دگرگون شد و به نزد پدرش آمد و جريان را به او خبر داد ،
هامش
( 1 ) . الامامة و السياسة : 1 / 84 ؛ كتاب صفين ، ابن مزاحم 24 ؛ شرح نهج البلاغة ، ابن ابى الحديد : 1 / 138 .