كسى بود كه با قسم با معاويه بيعت نمود .
حافظ عبد الرزاق از ابن عيينه نقل كند كه او گفت : قيس بن سعد بر معاويه وارد شد ، معاويه گفت : تو هم با عوامل نامساعد ديگر در بازداشتن من از مقاصدم همكارى مىكنى ؟ به خدا قسم دوست داشتم كه اين ملاقات پيش نمىآمد مگر آنكه پنجه و ناخنم به طور دردناكى ترا رنج مىداد . قيس گفت : و من نيز به خدا قسم اكراه داشتم در چنين مقامى بايستم و ترا به عنوان حاكم مسلمين تحيّت و درود گويم !
معاويه گفت : چرا ؟ مگر تو بزرگى از بزرگان يهودى هستى ؟ ! قيس گفت : و تو اى معاويه ! بتى از بتهاى جاهليتى با كراهت اسلام آوردى و با رضايت دست از اسلام برداشته و خارج شدى ! معاويه گفت : خدايا او را بيامرز ، دستت را دراز كن براى بيعت ، قيس گفت : اگر مىخواهى بيش از آنچه گفتى بگو تا من هم بيشتر از آنچه گفتم بگويم « 1 » .
قيس و معاويه در مدينه ( بعد از صلح )
پس از صلح ، قيس بن سعد با جمعى از انصار ، بر معاويه وارد شد ؛ معاويه به آنها گفت : اى گروه انصار ! از من چه مىخواهيد ؟ ! سوگند به خدا ، بيشتر شما عليه من بوديد و كمى با من ، و در روز صفين ، از پيشروى من جلوگيرى نموديد و شرارهء مرگ را در سر نيزههايتان به عيان ديدم . مرا و پدرانم را هجو نموديد ، هجوى كارگرتر از زخم نيزه ، ولى موقعى كه خداوند برپا داشت آنچه را كه شما مىخواستيد سرنگونش سازيد ، به من گفتيد : وصيّت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را رعايت كن ! ولى هيهات ، يا بنى الحقين العذرة « 2 » .
قيس ( در جواب ) گفت : ما آنچه را كه در عهدهء توست مىخواهيم ( خلافت بر مسلمين را كه بدون حق در اختيار گرفتى ) . امّا دشمنى ما با تو ، اگر بخواهى از آن خوددارى مىكنيم . و امّا استهزايى كه از تو مىكنيم ، باطل آن زايل مىشود و آن مقدارى كه حق است ثابت و برقرار مىماند .
امّا برقرارى حكومت به نفع تو ، مطلبى است كه بدون رضايت ما و بر خلاف خواست
هامش
( 1 ) . تاريخ ، ابن كثير : 8 / 99 .
( 2 ) . معناى اين جمله در متن كتاب خواهد آمد .