تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 478

مساهمون:

ص٤٧٨
او پنداشته اگر به مدينه برگردد عزيزتر ذليلتر را بيرون خواهد كرد . اسيد عرضه داشت : يا رسول اللَّه تو اگر بخواهى او را بيرون خواهى كرد ، براى اينكه او به خدا سوگند ذليل است و تو عزيزى . آن گاه اضافه كرد : يا رسول اللَّه ! با او مدارا كن ، چون به خدا سوگند خدا تو را وقتى گسيل داشت كه قوم و قبيله اين مرد داشتند مقدمات پادشاهى او را فراهم مىكردند ، تا تاج سلطنت بر سرش بگذارند ، و او امروز ملك و سلطنت خود را در دست تو مىبيند . پسر عبد اللَّه بن ابى - كه او نيز نامش عبد اللَّه بود - از ماجراى پدرش با خبر شد ، نزد رسول خدا ( ص ) آمد ، و عرضه داشت : يا رسول اللَّه ! شنيده‌ام مىخواهى پدرم را به قتل برسانى ، اگر چنين تصميمى دارى دستور بده من سر او را برايت بياورم ، چون به خدا سوگند خزرج اطلاع دارد كه من تا چه اندازه نسبت به پدرم احسان مىكنم ، و در خزرج هيچ كس به قدر من احترام پدر را رعايت نمىكند ، و من ترس اين را دارم كه غير مرا مامور اين كار بكنى ، و بعد از كشته شدن پدرم ، نفسم كينه توزى كند ، و اجازه ندهد قاتل پدرم را زنده ببينم كه در بين مردم رفت و آمد كند ، و در آخر وادارم كند او را كه يك مرد مسلمان با ايمان است به انتقام پدرم كه مردى كافر است بكشم ، و در نتيجه اهل دوزخ شوم . حضرت فرمود : نه ، برو و هم چنان با پدرت مدارا كن ، و ما دام كه با ما است با او نيكو معامله نما . مىگويند : رسول خدا ( ص ) در آن روز تا غروب و شب را هم تا صبح لشكر را به پيش راند ، تا آفتاب طلوع كرد و حتى تا گرماى آفتاب استراحت نداد ، آن گاه مردم را پياده كرد ، و مردم آن قدر خسته بودند كه روى خاك افتادند ، و به خواب رفتند ، و آن جناب اين كار را نكرد مگر براى اينكه مردم مجال گفتگو در باره عبد اللَّه بن ابى را نداشته باشند . آن گاه مردم را حركت داد تا به چاهى در حجاز رسيد ، چاهى كه كمى بالاتر از بقيع قرار داشت ، و نامش « بقعاء » بود . در آنجا بادى سخت وزيد ، و مردم بسيار ناراحت و حتى دچار وحشت شدند ، و ناقه رسول خدا ( ص ) در آن شب گم شد . حضرت فرمود : منافقى عظيم امروز در مدينه مرد ، بعضى از حضار پرسيدند : منافق عظيم چه كسى بوده ؟ فرمود : رفاعة . مردى از منافقين گفت : چگونه دعوى مىكند كه من علم غيب دارم ، آن وقت نمىداند شترش كجا است ؟ آن كسى كه به وحى برايش خبر مىآورد چرا به او نمىگويد شتر كجا است ؟ در همان موقع جبرئيل نزد آن جناب آمد ، و گفتار آن منافق را و نيز محل شتر را به وى اطلاع داد . رسول خدا ( ص ) هر دو خبر را به اصحابش اطلاع داد ، و فرمود : من ادعا نمىكنم كه علم به غيب دارم ، من غيب نمىدانم ، و ليكن خداى