و در كتاب بحار در داستان الياس از « قصص الانبيا » و آن كتاب به سند خود از صدوق ، و وى به سند خود از وهب بن منبه و نيز ثعلب در عرائس از ابن اسحاق و از ساير علماى اخبار ، به طور مفصلتر از آن را آوردهاند ، و آن حديث بسيار مفصل است كه خلاصه اش اين است كه : بعد از انشعاب ملك بنى اسرائيل ، و تقسيم شدن در بين آنان ، يك تيره از بنى اسرائيل به بعلبك كوچ كردند و آنها پادشاهى داشتند كه بتى را به نام « بعل » مىپرستيد و مردم را بر پرستش آن بت وادار مىكرد .
پادشاه نامبرده زنى بدكاره داشت كه قبل از وى با هفت پادشاه ديگر ازدواج كرده بود ، و نود فرزند - غير از نوه ها - آورده بود ، و پادشاه هر وقت به جايى مىرفت آن زن را جانشين خود مىكرد ، تا در بين مردم حكم براند پادشاه نامبرده كاتبى داشت مؤمن و دانشمند كه سيصد نفر از مؤمنين را كه آن زن مىخواست به قتل برساند از چنگ وى نجات داده بود . در همسايگى قصر پادشاه مردى بود مؤمن و داراى بستانى بود كه با آن زندگى مىكرد و پادشاه هم همواره او را احترام و اكرام مىنمود .
در بعضى از سفرهايش ، همسرش آن همسايه مؤمن را به قتل رسانيد و بستان او را غصب كرد وقتى شاه برگشت و از ماجرا خبر يافت ، زن خود را عتاب و سرزنش كرد ، زن با عذرهايى كه تراشيد او را راضى كرد خداى تعالى سوگند خورد كه اگر توبه نكنند از آن دو انتقام مىگيرد ، پس الياس ( ع ) را نزد ايشان فرستاد ، تا به سوى خدا دعوتشان كند و به آن زن و شوهر خبر دهد كه خدا چنين سوگندى خورده شاه و ملكه از شنيدن اين سخن سخت در خشم شدند ، و تصميم گرفتند او را شكنجه دهند و سپس به قتل برسانند ولى الياس ( ع ) فرار كرد و به بالاترين كوه و دشوارترين آن پناهنده شد هفت سال در آنجا به سر برد و از گياهان و ميوه درختان سد جوع كرد .
در اين بين خداى سبحان يكى از بچه هاى شاه را كه بسيار دوستش مىداشت مبتلا به مرضى كرد ، شاه به « بعل » متوسل شد ، بهبودى نيافت شخصى به او گفت : « بعل » از اين رو حاجتت را برنياورد كه از دست تو خشمگين است ، كه چرا الياس ( ع ) را نكشتى ؟ پس شاه جمعى از درباريان خود را نزد الياس فرستاد ، تا او را گول بزنند و با خدعه دستگير كنند اين عده وقتى به طرف الياس ( ع ) مىرفتند ، آتشى از طرف خداى تعالى بيامد و همه را بسوزانيد ، شاه جمعى ديگر را روانه كرد ، جمعى كه همه شجاع و دلاور بودند و كاتب خود را هم كه مردى مؤمن بود با ايشان بفرستاد ، الياس ( ع ) به خاطر اينكه آن مرد مؤمن گرفتار غضب شاه نشود ، ناچار شد با جمعيت به نزد شاه برود . در همين بين
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 243
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٤٣