تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
نابينا و بدون چشمى را بياورند ، كه حتى در صورتش گودى چشم هم نبود ، بلكه محل چشم او مانند پيشانىاش صاف بود . رسولان عيسى شروع كردند به دعا خواندن ، اين قدر دعا خواندند تا محل چشمهاى او شكافته شد . پس دو عدد فندق از گل درست كردند و در حدقه ها گذاشتند ، بدون فاصله دو چشم شد ، و پسر بينا گشت . شاه از مشاهده اين معجزه سخت تعجب كرد ، شمعون به وى گفت : حال اگر صلاح بدانى نظير اين خواسته را از خدايان خود بخواهى ، تا آنها نيز چنين قدرتى از خود نشان دهند ، هم مايه آبروى تو شود و هم باعث آبروى خودشان . شاه گفت : من كه از تو چيزى پنهان ندارم ، خداى ما كه ما آن را مىپرستيم ، هيچ خاصيتى ندارد ، نه ضررى دارد و نه نفعى . سپس شاه به آن دو رسول گفت : اگر خداى شما توانست مرده را زنده كند ، ما به آن خدا و به شما كه فرستادگان اوييد ايمان خواهيم آورد . رسولان گفتند : خداى ما بر هر چيز قادر است . شاه گفت : در اينجا مرده اى است كه هفت روز قبل از دنيا رفته ، و ما او را دفن نكرده‌ايم ، تا پدرش كه در مرگ او غايب بود برگردد . پس مرده را آوردند كه وضعش دگرگون شده و متعفن شده بود . آن دو رسول شروع كردند به دعا كردن علنى و آشكارا ، و اما شمعون صفا شروع كرد به دعا كردن سرى ( چون نمىخواست رازش فاش شود ) . چيزى نگذشت مرده از جاى برخاست و به حاضران مجلس گفت : من هفت روز است كه مرده‌ام ، و در اين چند روز مرا به هفت وادى از واديهاى جهنم بردند ، و من شما را زنهار مىدهم از آن شركى كه داريد ، و به خداى تعالى ايمان بياوريد . شاه از ديدن اين ماجرا تعجب كرد . شمعون احساس كرد كه نقشه اش در دل وى اثر گذاشته ، او هم وى را به سوى خدا دعوت كرد . شاه ايمان آورد و به دنبال او جمعى از اهل مملكتش ايمان آورده ، و جمعى ديگر هم چنان كافر ماندند . صاحب مجمع مىگويد : نظير اين روايت را عياشى به سند خود از ابو حمزه ثمالى ، و غير او از ابى جعفر و از امام صادق ( ع ) نقل كرده‌اند ، چيزى كه هست در بعضى از روايات آمده كه : خداى تعالى اول دو نفر رسول به اهل انطاكيه فرستاد ، و سپس سومى را گسيل داشت . و در بعضى ديگر آمده كه : خداوند به عيسى ( ع ) وحى فرستاد كه : آن دو رسول را به سوى آن شهر روانه كند ، و سپس وصى خودش شمعون را براى خلاصى آن دو روانه كرد و نيز آمده كه آن مرده اى كه خداوند به دعاى رسولان زنده كرد ، پسر شاه بوده . و وقتى از قبر بيرون آمد خاك را از سر و روى خود مىتكاند . پس شاه پرسيد : پسرم حالت چطور است ؟ گفت : من مرده بودم ، دو نفر مرد را ديدم كه سجده كرده ، از خدا خواستند مرا زنده كند . شاه گفت : پسرم اگر آن دو نفر را ببينى مىشناسى ؟ گفت : آرى . پس مردم همگى به
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 121 | السيد محمدحسين الطباطبائي / همدانى / سيد محمد باقر موسوى همدانى