لم يولد ، و لم يكن له كفوا احد » آن گاه ، عرضه داشت : « توكلت على اللَّه » خداى تعالى فرمود :
من كفايت كردم ، پس به آتش دستور داد براى ابراهيم سرد شو ، امام فرمود : دندانهاى ابراهيم از سرما به هم مىخورد ، تا آنجا كه خداى عز و جل فرمود : « و سالم شو » ، آن وقت ابراهيم از ناراحتى سرما بياسود ، و جبرئيل نازل شده با ابراهيم در آتش به گفتگو پرداخت .
نمرود گفت : هر كس مىخواهد معبودى براى خود بگيرد معبودى چون معبود ابراهيم بگيرد . امام سپس اضافه كرد كه : يكى از بزرگان قوم گفت : من به آتش گفتم او را نسوزان .
پس ستونى از آتش به سويش زبانه كشيد ، و در جايش بسوزانيد ، پس در آن ميان لوط به وى ايمان آورده ، و با آن جناب مهاجرت كرده ، به شام آمد ، در اين سفر لوط و ساره همراه ابراهيم ( ع ) بودند « 1 » .
و نيز در همان كتاب از على بن ابراهيم از پدرش ، وعده اى از اصحاب اماميه ، از سهل بن زياد ، همگى از حسن بن محبوب ، از ابراهيم بن ابى زياد كرخى ، روايت كردهاند كه گفت : از امام صادق ( ع ) شنيدم كه : مىفرمود : ابراهيم ( ع ) وقتى بتهاى نمرود را شكست ، نمرود دستور داد دستگيرش كردند ، و براى سوزاندنش چهار ديوارى درست كرده ، هيزم در آن جمع كردند ، آن گاه آتش در آن زده ابراهيم را در آتش انداخت ، تا او را بسوزاند ، اين كار را كردند و رفتند ، تا پس از خاموش شدن آتش بيايند ، وقتى آمدند ، و از جاى مخصوص نگاه كردند ، ديدند ابراهيم صحيح و سالم ، و آزاد از كند و زنجير نشسته است .
داستان را به نمرود خبر دادند دستور داد تا آن جناب را از كشور بيرون كنند و نگذارند گوسفندان و اموالش را با خود ببرد ، ابراهيم با ايشان احتجاج كرد و گفت : من حرفى ندارم كه گوسفندان و اموالم را كه سالها در تهيه آن كوشيدهام بگذارم ، و بروم ، ولى شرطش اين است كه شما هم آن عمرى را كه من در تهيه آنها صرف كردهام به من بدهيد ، مردم زير بار نرفته مرافعه را نزد قاضى نمرود بردند ، قاضى نيز عليه ابراهيم حكم كرد كه بايد آنچه در بلاد اينان به دست آورده اى ، بگذارى و به روى ، و عليه نمروديان هم حكم كرد كه بايد عمر او را كه در تهيه اموالش صرف نموده به او بدهيد ، خبر را به نمرود بردند ، دستور داد دست از ابراهيم بردارند ، و بگذارند با اموال و چارپايان خود بيرون شود ، و گفت : او اگر در بلاد شما بماند دين شما را فاسد مىكند و خدايان شما را از بين مىبرد . ( تا آخر حديث ) « 2 » .
هامش
( 1 ) روضه كافى ، ص 368 .
( 2 ) روضه كافى ، ص 370 .