حقى است كه مساله نبوت عهده دار آن است و اگر اين دعوت نبود خلقت بشر عبث و بازيچه مىشد و خدا بازيگر و لاهى ، و خداى تعالى منزه از آن است .
پس مقام اين دو آيه - به طورى كه ملاحظه مىكنيد - مقام احتجاج بر حقيقت معاد است تا با اثبات آن حقانيت دعوت نبوى را هم اثبات كند ، براى اينكه دعوت نبوت بنا بر اين از مقتضيات معاد است ، و نه بر عكس ، يعنى معاد از مقتضيات دعوت نبوت نيست .
و حجت اين دو آيه - به طورى كه ملاحظه مىفرماييد - بر مساله « لهو » و « لعب » تكيه دارد ، كه بايد قبل از هر كار معناى اين دو كلمه روشن شود ، كلمه « لعب » به معناى عملى است كه با نظمى خاص انجام بشود ، ولى غرضى عقلايى بر آن مترتب نگردد ، بلكه به منظور غرضى خيالى و غير واقعى انجام شود ، مانند بازىهاى بچه ها كه جز مفاهيمى خيالى از تقدم و تاخر و سود و زيان و رنج و خسارت ، كه همه اش مفاهيمى فرضى و موهوم است ، اثرى ندارد .
و چون لعب چيزى است كه نفس آدمى را به سوى خود جذب نموده ، و از كارهاى عقلايى و واقعى ، و داراى اثر باز مىدارد ، در نتيجه همين لعب يكى از مصاديق لهو هم خواهد بود .
حال كه معناى اين دو كلمه روشن شد مىگوييم : اگر خلقت اين عالم مشهود براى غرضى نبود كه به خاطر آن خلق شده باشد ، و خداى سبحان مرتب ايجاد كند و معدوم نمايد ، زنده كند و بميراند ، آباد كند و خراب نمايد ، بدون اينكه غرضى مترتب بر افعال او باشد كه به خاطر آن غرض بكند هر چه را كه مىكند ، بلكه صرفا براى سرگرمى باشد كه يكى را پس از ديگرى ببيند ، كه از يك نواختى حوصله اش سر نرود و دچار كسالت و ملال نشود ، و يا از تنهايى در آيد و از وحشت خلوت رهايى يابد ، در اين صورت مثل ما خواهد بود كه از تكرار يك عمل خسته مىشويم ، لذا با آن بازى مىكنيم ، تا ملال و خستگى و كسالت و سستى خود را دفع كنيم .
از نظرى ديگر همين لعب خدا لهو هم خواهد بود ، و لذا مىبينيم كه در آيه اولى تعبير به لعب كرده ، فرمود : * ( « وَما خَلَقْنَا السَّماءَ وَالأَرْضَ وَما بَيْنَهُما لاعِبِينَ » ) * ولى در آيه دوم اين تعبير را عوض كرد ، و براى اينكه در مقام تعليل بود لهو را به جاى لعب به كار برد تا حجت تمام شود .
و اما اينكه آيا لهو از خدا سر مىزند يا نه ؟ مىگوييم : لهو كردن خدا با چيزى از مخلوقات خود محال است ، زيرا لهو صورت نمىبندد مگر از كسى كه لهو حاجتى از او را
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 364
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٣٦٤