در نتيجه از كلمه « حيات » خصوصىتر است و حيات عمومىتر از آن است چون حيات ، هم به زندگى حيوان اطلاق مىشود و هم فرشته و هم به خداى تعالى ، و كلمه « معيشت » از همان عيش مشتق مىگردد و معنايش آن چيزهايى است كه با آن تعيش مىشود و در قرآن هم آمده و فرموده « نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا » و نيز فرموده : * ( « مَعِيشَةً ضَنْكاً » ) * « 1 » كلمه « ضنك » در هر چيزى كه به كار رود تنگى آن را مىرساند و كلمه اى است كه در مذكر و مؤنث به يك جور استعمال مىشود مثلا در مذكر مىگويند « مكانى ضنك » و در مؤنث مىگويند « معيشه ضنك » اين كلمه در اصل مصدر از باب « شرف ، يشرف » و به معناى تنگ كردن بوده بعدها در صفت استعمال شده « 2 » .
جمله * ( « وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي » ) * در مقابل جمله * ( « فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ » ) * كه در آيه قبلى بود قرار گرفته ، و مقتضاى مقابله اين بود كه بفرمايد « و من لم يتبع هداى - و هر كه هدايت مرا پيروى نكند » ، و اگر اينطور نفرمود ، و به جاى آن اعراض از ذكر را مقابل قرار داد ، براى اين بود كه به علت حكم اشاره كند و بفرمايد : علت تنگى معيشت در دنيا ، و كورى در روز قيامت ، فراموش كردن خدا و اعراض از ياد او است ، و نيز براى اين بود كه زمينه را براى مطلبى كه بعدا تذكر مىدهد ، و مىفرمايد : هر كه در دنيا خدا را فراموش كند او هم در آخرت وى را فراموش مىكند ، فراهم كرده باشد .
و مقصود از « ذكر خداى تعالى » يا معناى مصدرى ( ياد آوردن ) است ، در اين صورت كلمه « ذكرى » از باب اضافه مصدر به مفعول خودش است ، و يا به معناى قرآن ، و يا مطلق كتب آسمانى است ، هم چنان كه جمله بعدى كه مىفرمايد : * ( « أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها » ) * كه نسيان را متعلق آيات و كتب خود قرار داده ، آن را تاييد مىكند ، و يا به معناى دعوت حقه است ، و اگر دعوت حقه را ذكر ناميده از اين باب است كه لازمه پيروى دعوت حقه و اعتقاد به آن ياد خداى تعالى است .
و اگر فرمود : كسى كه از ذكر من اعراض كند « معيشتى ضنك » يعنى تنگ دارد ، براى اين است كه كسى كه خدا را فراموش كند ، و با او قطع رابطه نمايد ، ديگر چيزى غير دنيا نمىماند كه وى به آن دل ببندد ، و آن را مطلوب يگانه خود قرار دهد ، در نتيجه همه كوششهاى خود را منحصر در آن كند ، و فقط به اصلاح زندگى دنيايش بپردازد ، و روز به روز آن را توسعه بيشترى داده ، به تمتع از آن سرگرم شود ، و اين معيشت ، او را آرام نمىكند ، چه
هامش
( 1 ، 2 ) مفردات راغب ، ماده « عيش » .