است به اين بيان كه آنچه ميان زمين و آسمان است ، به حقيقت معناى ملك ، ملك خدا و مملوك اوست ، چون آنچه در عالم محسوس و مشهود است با همه صفات و افعالش قائم به ذات او و موجود به ايجاد او و ظاهر به اظهار اوست ، بطورى كه حتى يك لحظه هم نمىتواند با او ارتباط نداشته باشد ، پس اشياء ، قائم به او است ( همانند ) قيام ملك به مالكش ، و مملوك اوست به معناى حقيقى ملك ، و به هيچ وجه از آنچه كه هست نمىتواند تغيير يا انتقال بپذيرد ، هم چنان كه خاصيت ملك حقيقى همين است ، مانند مالكيت انسان نسبت به چشم و گوش خودش ( البته من باب مثل ) .
و وقتى قضيه بدين قرار باشد ، خداى تعالى مدبر عالم نيز خواهد بود ، براى اينكه متصور نيست كه خدا مالك عالم ، آن هم به اين معناى از مالكيت بوده باشد ، در عين حال ديگرى هم مدبر عالم و مستقل در تدبير و تصرف در آن باشد ، و مالك حقيقىاش از دخل و تصرف در آنچه خلق كرده و مالك آن است منعزل باشد ، و وقتى هم او رب العالمين است واجب است كه از او پرهيز نمود ، و در برابرش خضوع كرد چون رب غير از مالك مدبر معناى ديگرى ندارد .
* ( « وَلَه الدِّينُ واصِباً » ) * - يعنى دين دائما براى او است ، توضيح اينكه چون خداى تعالى رب عالم است بخاطر اينكه مالك همه اجزاى آن و مدبر آنها است ، و از لوازم تدبير و واجبات آن اين است كه عالم انسانى بر طبق سنت او رفتار كند ، تا به آن نتيجه اى كه او برايش در نظر گرفته نائل شود ، يعنى به سعادتش رهنمون شود ، و با در نظر گرفتن اين معنا كه سنت و طريقه اى كه او براى تدبير ، از خصوص انسان دارد همان چيزى است كه قرآن نامش را دين نهاده ، ناگزير واجب مىشود كه تنها او متصدى وضع و جعل قوانين و سنتهاى خود گردد ، و او بايد اين طريقه را تشريع كند ، پس تنها او است كه مالك دين است ، هم چنان كه خودش فرموده : * ( « وَلَه الدِّينُ واصِباً » ) * و به عهده اوست كه آنچه مايه صلاح و تدبير امور انسانها است ، تشريع نمايد ، هم چنان كه فرموده : « وَعَلَى اللَّه قَصْدُ السَّبِيلِ . . . » .
بعضى « 1 » گفتهاند : مراد از دين ، طاعت است . بعضى « 2 » ديگر آن را ملك ، و بعضى « 3 » جزاء دانستهاند ، و هر يك براى نظريه خود وجهى آوردهاند كه تامل در آنها بر اهل دقت
هامش
( 1 ) روح المعانى ، ج 14 ، ص 163 به نقل از ابن عطيه .
( 2 ) مجمع البيان ، ج 6 ، ص 365 .
( 3 ) كشاف ، ج 2 ، ص 611 .