پس بايد جمله * ( « أفِي اللَّه شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَالأَرْضِ » ) * برهان بر اثبات توحيد ربوبيت باشد ، و جمله * ( « يَدْعُوكُمْ . . . » ) * برهان بر اثبات رسالت و حقانيت ادعاى انبياء ، زيرا اگر جمله اولى ، صرفا عليه انكار كفار بوده و هيچ جنبه برهانى نداشته باشد ، ديگر احتياجى نبود كه وصف « فاطر » را بياورد و آوردن وصف مذكور ، براى اين است كه شك در ربوبيت او را به كلى از بين ببرد .
توضيح اينكه : در اولين تعقل و دركى كه از اين عالم مشهود مىكنيم كه از موجودات تاليف شده و هر يك از آن موجودات ، در حد خود ، محدود و جداى از غير خود هستند ، و هيچ يك از موجودات و اجزاى آنها وجودشان از خودشان و قائم به ذات خودشان نيست ، چون اگر قائم به ذات خود بودند نه دستخوش دگرگونى مىشدند ، و نه نابود مىگشتند ، مىفهميم كه اين موجودات و اجزاى آنها و هر صفت و آثارى كه جنبه هستى و وجود دارد ، از ديگرى و مال ديگرى است ، و اين ديگرى همان كسى است كه ما خدايش مىناميم ، و او است كه اين عالم و اجزاى آن را ايجاد كرده ، و براى هر يك حد و مرزى جداى از ديگرى قرار داده است ، پس بايد خود او ، موجودى بدون حد باشد ، و گرنه خود او هم محتاج به ما فوقى است كه او را محدود كرده باشد ، و نيز مىفهميم كه او واحدى است كه كثرت نمىپذيرد ، چون كسى كه در حد نمىگنجد ، متعدد هم نمىشود و باز مىفهميم كه او با اينكه يكتا است ، تمامى امور را همانطور كه ايجاد كرده تدبير هم مىكند ، زيرا او مالك وجود آنها و همه امور مربوط به آنها است ، و كسى در هيچ چيز شريك او نيست - زيرا هيچ موجودى غير او ، مالك خودش و غير خودش نيست - پس او رب هر چيزى است ، و غير او هيچ ربى نيست ، هم چنان كه او ايجاد كننده هر چيزى است و هيچ موجودى غير او نيست .
اين برهان برهانى است تمام عيار ، و در عين حال ساده و همه كس فهم ، و هر انسانى كه با فطرت و و جدان خود بفهمد كه اين عالم مشهود و محسوس ، حقيقت و واقعيتى داشته ، و آن طور كه سوفسطائيان پنداشتهاند صرف وهم و خيال نيست ، ، با اين برهان ، توحيد الوهيت و ربوبيت را به آسانى اثبات مىكند ، و به همين جهت قرآن كريم در آيات مورد بحث كه در مقام بحث با بتپرستان است ، اين برهان را ايراد كرده است .
و از همين جا مىتوان فهميد اينكه بعضى « 1 » پنداشتهاند كه جمله
هامش
( 1 ) تفسير فخر رازى ، ج 19 ، ص 91 .