و پر واضح است كه اگر قوانين الهى را مختص به افراد و اجتماعات ناقص و عقب افتاده بدانيم ، و تجويز كنيم كه انسان كامل تكليف نداشته باشد تجويز كردهايم كه افراد متمدن ، قوانين و احكام را بشكنند ، و معاملات را فاسد انجام دهند ، و مجتمع را فاسد و در هم و بر هم كنند ، و حال آنكه عنايت الهى چنين نخواسته . و همچنين تجويز كردهايم كه افراد متمدن از ملكات فاضله و احكام آن تخلف كنند ، و حال آنكه همه افعال ، مقدماتى براى به دست آوردن ملكاتند ، و وقتى ملكه پيدا شد افعال ، آثار غير قابل تخلف آن مىشود ، و ديگر تصور نمىشود شخصى كه مثلا : ملكه « معرفة اللَّه » را پيدا كرده خدا را عبادت نكند ، و يا كسى كه ملكه « سخاوت » را پيدا كرده بذل و بخشش نكند .
اينجا است كه فساد گفته بعضىها روشن مىشود كه توهم كردهاند : غرض از تكاليف عملى ، تكميل انسان و رساندنش به نهايت درجه كمال او است ، و وقتى كامل شد ديگر حاجتى به تكليف نداشته بقاى تكليف در حق او مفهومى ندارد .
وجه فسادش اين است كه انسان هر قدر هم كه كامل شده باشد اگر از تكاليف الهى سرباز زند ، مثلا : احكام معاملاتى را رعايت نكند ، اجتماع را دچار هرج و مرج كرده است ، و عنايت الهى را نسبت به نوع بشر باطل ساخته است ، و اگر از تكاليف مربوط به عبادات تخلف كند بر خلاف ملكاتش رفتار كرده ، و اين محال است ، چون رفتار بشر آثار ملكات او است ، و به فرض هم كه جائز باشد ، باز مستلزم از بين بردن ملكه است ، و آن نيز مستلزم ابطال عنايت الهى نسبت به نوع بشر است .
آرى ميان انسان كامل و غير كامل از نظر صدور افعال فرق است ، انسان كامل و داراى ملكه فاضله از مخالفت مصون است ، و ملكه راسخه در نفسش نمىگذارد او كار خلاف بكند ، ولى انسان ناقص چنين مانع و جلوگيرى در نفس ندارد . خداوند همه را در به دست آوردن ملكات فاضله يارى فرمايد .
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 295
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٩٥