تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 587

مساهمون:

ص٥٨٧
ترجمه برهانى ديگر : براى هر ممكن ، ماهيتى وجود دارد كه مغاير با وجود آن مىباشد و گرنه واجب خواهد بود نه ممكن . و هرچه كه ماهيتش مغاير با وجودش باشد ممتنع است كه وجودش از ناحيهء ماهيتش حاصل شده باشد ، و گرنه ماهيت بايد قبل از حصول وجود ، موجود باشد ، كه اين محال است . ناگزير وجود وى از جانب ديگرى حاصل مىشود ؛ لذا وجود او ذاتاً مسبوق به غير او مىباشد . و هرچه كه چنين باشد حادث ذاتى است . متفرّع بر آن چه گذشت اين‌كه قديمِ بالذات ، واجب الوجود بالذات است و نيز قديم ذاتى ماهيت ندارد . شرح حاصل اين دليل اين است كه : ماهيتِ هر ممكن مغاير با وجود اوست ، و گرنه وجود او عين او بوده ، واجبِ ذاتى خواهد بود و اين خلاف فرض است . از سوى ديگر ، محال است كه وجود ممكنات از ناحيهء ماهيت آنها باشد ؛ زيرا اين مستلزم آن است كه ماهيت آنها قبل از وجود آنها موجود باشد تا وجود آنها را افاضه دهد و اگر ماهيت آنها قبل از وجود آنها موجود باشد سؤال مىشود كه آن ماهيت ، موجوديت خود را از كجا گرفته است ؟ اگر از خويشتن وى باشد ، يعنى وجود ، ذاتى وى باشد در اين صورت ماهيتِ ممكن ، واجب مىشود . و اين محال است و اگر از ماهيتِ وى باشد ناگزير بايد ماهيت ، قبل از افاضهء وجود موجود باشد تا وجود را افاضه كند و اين سخن تا بى نهايت ادامه مىيابد ؛ و تسلسل محال رخ مىنمايد ناگزير بايد وجود ماهيت از ناحيهء علتى غير از خود ماهيت افاضه شود و با قطع نظر از آن علت ، به خويشتنِ خويش معدوم باشد . ما از چنين وجودى به حادث ذاتى تعبير مىكنيم . به مقتضاى هر دو دليل چون قديم ذاتى ، مسبوق به عدم خويش نيست و هميشه بوده است ، پس در قلمرو ممكنات نمىباشد و واجب الوجود است . و نيز روشن گشت كه قديمِ ذاتى ، ماهيت ندارد ؛ زيرا اگر ماهيت داشته باشد در مرتبهء ذاتِ خود ، فاقد وجود بوده ، وجود او مسبوق به عدم او خواهد بود كه اين ملاك حادث ذاتى است . پس قديم ذاتى فاقد ماهيت است .