است كه آن عدم ، ذاتى اوست ؟ در اينجا نه عدم بر وجود سبقت دارد و نه وجود بر عدم ، بلكه هر يك از اين دو از جانب علت كسب مىشوند . و سَبْق و تأخّرى در بين نيست تا به ملاك آن وجود لاحق ، حادث به حدوث ذاتى باشد .
مؤلف حكيم قدس سره در پاسخ اشكال مىفرمايند : اينكه حكما مىگويند « الممكن يستحق العدم لذاته » مقصودشان اين است كه « الممكن لايستحق الوجود لذاته » ؛ به بيان روشنتر اينكه وقتى حكما مىگويند ماهيتِ ممكن ، ذاتاً استحقاق عدم دارد ، مراد آنها اين نيست كه بگويند ليسيّت و عدم ، ذاتى ماهيت ممكن است تا اينكه آن ماهيت ، در قلمرو ماهيات ممتنعه درآيد ؛ خير ، بلكه مراد آنها سلبِ وجود از ماهيت است به نحو سالبهء محصّله نه به نحو موجبهء معدوله . وقتى مىگوييم « الممكن لايستحق الوجود لذاته » اين سالبهء محصله است ، يعنى محمول از موضوع سلب گرديده است . ما نمىخواهيم سلب وجود از ماهيت را به نحو سالبهء معدوله بيان كنيم و بگوييم « الممكن يستحق اللاوجود ذاتاً » تا به خطا چنين افاده دهد كه عدم ، ذاتىِ ماهيت ممكن است و خروج از اين صفتِ ذاتى ناممكن است تا چنين نتيجه دهد كه او در قلمرو ماهيات ممتنعه است ؛ در حالى كه فرض بر آن است كه آن ماهيت ، ماهيت ممكنه است .
حاصل سخن اينكه مراد از جملهء « الممكن يستحق العدم لذاته » كه يك قضيهء ايجابى است عدم استحقاق وجود براى ممكن است نه استحقاق ذاتى عدم براى آن و عدم استحقاق وجود در مرتبهء ذات ، سبقت دارد بر وجود عارض از ناحيهء غير ؛ لذا مىگوييم حدوثِ ذاتى عبارت است از : وجودِ مسبوق به عدمِ در مرتبهء ذات .
برهان دوم بر حدوث ذاتى
متن
حجّةٌ أُخرى : أنّ كلَّ ممكنٍ له ماهيّةٌ . . . وأيضاً أنّ القديم بالذات لاماهيّةَ له .