پس سكون ، عدم حركت از چيزى كه شأنيت حركت دارد مىباشد ، پس تقابل ميان آن دو ، تقابل عدم و ملكه « 1 » است .
لكن بايد دانست كه براى سكون ، مصداقى در جواهر مادى وجود ندارد ؛ زيرا گذشت « 2 » كه جواهر وجوداً امور سيّال هستند . همانطور كه سكون در هيچ يك از اعراضى كه در حركت تابع موضوعات جوهرى هستند وجود ندارد ؛ چون اعراض در حركت ، قائم به جواهر مىباشند .
آرى براى موضوعات مادى سكون نسبى وجود دارد كه آنها در مقايسه با حركات ثانيهاى كه در مقولات چهار گانهء عَرَضى « كمّ ، كيف ، اين ، وضع » وجود دارد بدان متلبّس مىگردند .
شرح
از آن جهت كه بين حركت و سكون تقابل وجود دارد آن دو در يك زمان و از يك جهت در جسم مادى جمع نمىشوند . گرچه يك جسم در دو زمان مىتواند به حركت و سكون متصف شود و نيز از دو جهت ، يكى از جهت حركات اولى ( حركت جسم در أين اول ) متحرك باشد و ديگر از حيث حركتهاى ثانيه ( حركت در أين دوم ) ساكن محسوب گردد .
تقابل ميان حركت و سكون تقابل تضايف و تضاد نيست ؛ زيرا اين دو نوع تقابل ، ميان دو امر وجودى برقرار مىگردد ؛ در حالى كه سكون امر وجودى نيست . اگر بر فرض ، سكون امر وجودى باشد از آن جهت كه جوهر عالم مادى به طور كلى در حركت است و اعراض هم به تبع آنها ، در حركتند مصداقى براى سكون در عالم مادى نمىتوان يافت ؛ ناگزير بايد در ميان مجرّدات ( فرشتگان ) مصداقى براى آن يافت . در حالى كه مجرّدات نه عين سكون هستند و نه سكون بر آنها عارض مىشود ؛ زيرا سكون عبارت است از عدم حركت از چيزى كه شأنيت حركت دارد . و مجرّدات ،
هامش
( 1 ) . محقق طوسى معتقد است تقابل بين آن دو ، تقابل تضاد است . كشف المراد ، ص 271 . بر خلاف نظر جمع كثيرى از فلاسفه كه تقابل آن دو را تقابل عدم و ملكه مىدانند . مانند شيخالرئيس و صدرالمتألهين
( 2 ) . در فصل هشتم از اين مرحله