بينگاريم آن را تثبيت نمودهايم و اين همان چيزى است كه ما آن را « زمان » مىناميم . پس زمان موجود است و ماهيتش عبارت است از : مقدار متصل سيّال كه عارض بر حركت مىشود . « 1 »
شرح
زمان را تعريف نمودهاند به : « كمٌّ متصلٌ غير قارٍ » . اين سه مفهوم در خارج ، يك مصداق دارند كه از حيثياتِ متعددِ آن مصداق واحد ، اين سه مفهوم انتزاع مىشود . اگر زمان ، كميت نباشد قابل تقسيم نيست ؛ زيرا چيزى تقسيم مىپذيرد كه يا خود كميت باشد و يا داراى كميت باشد كه به تبع كميت ، تقسيمپذيرد . و نيز اگر اجزاى زمان ، اتّصال نداشته باشد - بلكه مانند دانههاى تسبيح گسيخته از هم در يك ظرف ريخته شده باشد - قبل و بعد براى آن وجود نخواهد داشت . و در صورت انفصالِ اجزاء ، حدّ مشتركى كه پايان هر جزء عبارت از آغاز جزء ديگر است معنا نخواهد داشت . و اگر ماهيتِ زمان ، امر سيّال نباشد اجزاى آن بايد با يكديگر جمع شوند ؛ در حالى كه ضرورتاً جمع نمىشوند .
و از آنجا كه زمان ، عَرَض است و عَرَض موضوعى مىخواهد كه به آن قائم باشد ملاحظه مىكنيم كه با وجود حركت ، زمان پديد مىآيد و با نفى حركت ، زمان هم منتفى مىشود . معلوم مىشود زمان و حركت ، عارض و معروض و لازم و ملزوم يكديگرند و به ديگر سخن هر حركتى داراى زمان خاص به خود است و هيچ حركتى نيست كه از زمان خاص به خود خالى باشد . مثلًا اتومبيل يا كشتى يا هواپيمايى از نقطهاى تا نقطهء ديگرى حركت مىكند ، حركت آنها همراه با زمان خاص
هامش
( 1 ) . دربارهء حقيقت زمان ميان حكما اختلاف وجود دارد . برخى مىگويند كه زمان وجود وهمى دارد . برخى ديگر مىگويند كه زمان ، جوهر مجرد است . برخى مىگويند كه واجب الوجود است . برخى ديگرمىگويند كه زمان ، جوهر جسمانى است كه همان فلك اعلى باشد . جمع ديگرى مىگويند زمان ، عرض است . تفصيل اين نظريات در كتب مطول آمده است . به فصل دهم و يازدهم از مقالهء دوم از فن اول از طبيعيات شفاء و مباحث مشرقيه ، ج 1 ، ص 658 - 624 و اسفار ، ج 3 ، ص 141 - 148 مراجعه شود