حدى از حدود آن از دو طرف منتهى مىشود به قوّهاى كه فعليتى با آن نيست و به فعليتى كه قوّهاى با آن نيست و حكم مجموع ، حكم ابعاض آن مىباشد . البته اين مطلب با مطلبى كه گذشت « 1 » كه براى حركت ، اول و آخرى وجود ندارد ؛ منافات ندارد زيرا مراد از آن مطلب اين بود كه حركت از جزئى كه غير قابل تقسيم باشد شروع شود يا به جزئى از اين سنخ ختم گردد ؛ چون جزء به اين معنا هرگز از قوّه به فعل در نمىآيد و نيز ماهيت نوعى كه از اين حد انتزاع مىگردد هرگز از قوّه به فعل خارج نمىشود .
شرح
متحرك به هر حركتى - خواه آن حركت طولى باشد يا عَرْضى - محدود به نقطهء آغاز و انجام است به اين معنا كه حركت از يك نقطهاى آغاز مىشود و تا نقطهاى ديگر ادامه مىيابد و بدان جا ختم مىشود . مثلًا نطفه از مرحلهء نطفه بودن تا علقه و مضغه و در نهايت جنين كامل حركت را شروع مىكند و در نهايت به انسان كامل ختم مىگردد . در حركت ، مبدأ و منتها به عنوان دو ركن حركت مشخص است . لكن اين سخن با مطلبى كه قبلًا در فصل پنجم گذشت منافات ندارد . در آنجا گفتيم كه « و من هنا يظهر ان لا مبدأ ولا منتهى للحركة بمعنى الجزء الأول الذي لا ينقسم من جهة الحركة والجزء الاخر الذي لا ينقسم كذلك » مقصود از آن سخن اين بود كه حركت به جزء اول و آخرى كه غير قابل تقسيم باشد نمىرسد ؛ زيرا اگر در حركت ، جزء « آنى » و غير قابل تقسيم وجود داشته باشد . علاوه بر آنكه ماهيتِ سيّال به ماهيتِ ثابت تغيير خواهد يافت ، جزئى كه قوهء خروج به جزء بعدى را داشته باشد نخواهيم داشت ؛ زيرا جزء « آنى » و « دفعى الوقوع » نقطهء مقابل جزء « تدريجى » است . در جزء تدريجى قوهء خروج از قوّه به فعل نهفته شده است . در جزء « دفعى » چنين استعدادى وجود ندارد .
در جزء دفعى كه غير قابل تجزيه و تقسيم است ثبات نهفته شده ؛ لذا استعداد خروج
هامش
( 1 ) . در فصل پنجم ، از اين مرحله