اما مثال براى حركت بالعَرَض و المجاز ، مانند حركت ابيض در مكان ، در حركتهاى « أينى » چون كه « ابيض بما هو ابيض » و نه « أبيض بما هو جسم » مكان ندارد تا حقيقتاً در آن حركت كند ؛ بلكه حركت براى جسم است و مجازاً به ابيض به جهت اتحاد آن با جسم نسبت داده مىشود . اما در مورد حركت در جوهر ( كه گفتند چون فاقد موضوع واحد در امتداد حركت است پس حركت در آن ، جارى نمىشود ) بايد گفت در طول حركت ، موضوع واحدى به نام ماده وجود دارد و تمام تحوّلات جوهرى قائم به آن است . توضيح اين مطلب به خواست خداوند در فصل بعدى خواهد آمد .
فرض كنيم تحولاتى كه يك نطفه در بستر رشد خود دارد ( ابتدا نطفه است ، سپس علقه و مضغه مىشود و در نهايت جنين و انسان كامل ) موضوع حركت در تمام تطورات ، مادهء نطفه است كه ثابت و پايدار از اول تا آخر باقى مىماند و تحوّلات جوهرى را مىپذيرد . پس اشكالِ فقدان موضوع واحد در حركت جوهر منتفى است و حكماى قديم كه حركت در جوهر را منتفى مىدانستند به جهت فقدان موضوع واحد بود .
نقل كردهاند كه وقتى بهمنيار از بوعلى پرسيد چرا حركت در جوهر را قبول ندارى بوعلى در پاسخ گفت براى آنكه اگر حركت در جوهر روا باشد تو در هنگامى كه سؤال مىكنى غير از هنگامى هستى كه جواب مىشنوى . يعنى جوهر تو در اين دو زمان تغيير خواهد كرد و تو ديگر آن فرد قبلى نخواهى بود . اما با پاسخ فوق ، اشكالِ حركت در جوهر مندفع مىگردد .
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 433
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٤٣٣