يكى فوق است و ديگرى تحت . حال اگر سطحِ فوقانى را حركت دهيم به گونهاى كه هم افق سطح زير قرار گيرد ، علاوه بر آنكه در طرف اضافه - يعنى سطحِ فوقانى - حركت واقع شده است ، در نفس اضافه هم حركت واقع شده است ؛ لذا سطحى كه نسبت به سطح ديگر نسبت فوق داشت تبديل به نسبتِ هم عَرض و مجاور شده است و به عبارت ديگر اضافهء تقابل به اضافهء تجانب تغيير يافته است .
سخن فوق دربارهء مقولهء « جِدَه » نيز مىآيد . مقولهء « جِدَه » عبارت شد از : « هيئت احاطهء يك چيز بر چيز ديگر . » مانند هيئت احاطه كلاه بر سر يا كفش بر پا . به دليل اينكه هر تغييرى در اين مقوله تابع تغيير در محيط و محاط مثل كفش و پا است . اگر پا در كفش و يا بالعكس تغيير كند هيئت احاطهء آن هم تغيير خواهد يافت ؛ لذا اين مقوله نيز مانند مقولهء اضافه در احكام خود مستقل نخواهد بود . و در وقوع حركت تابع طرفين نسبت خواهد بود .
قوله : « لاتستقلّ بشيء كالحركة » : يعنى مفهوم اضافه مفهوم مستقلى نيست و قائم به طرفين اضافه است ، همانطور كه حركت قائم به متحرك است و بدون آن استقلالى ندارد .
دليل فقدان حركت در مقولهء جوهر
متن
و أمّا الجوهر ، فوقوع الحركة فيه يستلزم . . . تحقُّقُ حركةٍ من غير متحرِّك .
ترجمه
وقوع حركت در جوهر مستلزم تحقق حركت ، بدون موضوع ثابت و پايدار در اثناى حركت مىباشد . لازمهء اين ، تحقق حركت بدون وجود متحرك مىباشد .
شرح
حكيمان قبل از صدرالمتألهين ، حركت در مقولهء جوهر را جارى نمىدانستند و چنين استدلال مىكردند كه اگر در جوهر حركت واقع شود و لحظه به لحظه جوهر