و نيز مىفرمايد : « إِنَّه لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ لا يَمَسُّه إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ » « 1 » .
و رسول گرامى اسلام ( ص ) هم فرمود : « انا معاشر الانبياء امرنا ان نكلم الناس على قدر عقولهم » « 2 » .
اسلام مشكل شرك و وثنيت را در مرحله توحيد از اين راه حل كرده كه استقلال در ذات و صفات را از تمامى موجودات بجز خداى سبحان نفى كرده و خداى تعالى را قيوم بر هر چيز دانسته است و فهم انسانها را در بين دو نقطه انحراف تشبيه و تنزيه نگه داشته و در وصف خداى تعالى فرموده است : او حيات دارد اما نه چون حيات ما ( كه محتاج به داشتن بدن است ) و علم دارد ، اما نه چون علم ما ( كه نيازمند داشتن مغز و سلامتى بافته هاى آن است ) و قدرت دارد اما نه چون قدرت ما ( كه زائيده سلسله اعصاب است ) ، شنوايى دارد اما نه چون شنوايى ما ( كه نيازمند داشتن دستگاه شنوايى است ) و بينايى دارد اما نه چون بينايى ما ( كه نيازمند دستگاه بينايى است ) ، و كوتاه سخن اينكه : هيچ چيز مانند او نيست تا ما او را به آن چيز تشبيه كنيم و او بزرگتر از آن است كه توصيف شود . اسلام با اين حال به مردم دستور داده كه در اين باره هيچ سخنى بدون داشتن مدرك و علم نگويند و زير بار هيچ سخن و دعوتى در مورد اعتقادات نروند مگر با حجتى عقلى ، البته حجتى كه عقل و فهمشان بتواند آن را درك كند و هضم نمايد .
به همين جهت اسلام توانسته است كه اولا دين خدا را با آن همه معارفش هم بر عموم بشر عرضه كند و هم بر خواص ، آن هم نه اينكه بعضى را به عوام و بعضى را به خواص عرضه كرده باشد بلكه خاص و عام را بطور مساوى از آن معارف برخوردار نموده و ثانيا عقل بشر را به كار انداخته و آن را كه بزرگترين موهبت الهى است مهمل و بى فايده نگذاشته و ثالثا طبقات مختلفه مردم در مجتمع انسانى را به يكديگر نزديك كرده و آن قدر نزديك كرده كه ديگر بيشتر از آن امكان ندارد ، نه طبقه اى را از اين معارف برخوردار و طبقه اى ديگر را محروم كرده و نه طبقه اى را مقدم و طبقه اى ديگر را مؤخر كرده است و در اين باره فرموده :
هامش
( 1 ) همانا اين قرآن بسيار كتابى بزرگوار و سودمند و گرامى است ، كتابى است كه در لوح محفوظ جاى داشته كه جز دست پاكان بدان نرسد . « سوره واقعه ، آيه 77 - 79 »
( 2 ) ما گروه انبياء ، مامور شدهايم كه با مردم مطابق مقدار عقلشان سخن بگوييم . « اصول كافى ، ج 1 ، باب 1 ، ص 27 ، ح 15 »