( ع ) نقل شده كه در ضمن حديثى فرمودند : اما سرمه شيطان خواب و شربتش غضب و مكيدنيش دروغ است « 1 » .
و نيز در حديثى آمده كه موسى ( ع ) شيطان را ديد كه كلاه بلندى بر سر دارد ، علت آن را سؤال كرد گفت با اين كلاه دلهاى بنى آدم را صيد مىكنم . « 2 »
در كتاب مجالس ابن الشيخ از حضرت رضا ( ع ) از پدران بزرگوارش نقل شده كه فرمودهاند : ابليس از زمان آدم تا زمان حضرت مسيح ( ع ) به سراغ انبيا ( ع ) مىآمد و با آنان به گفتگو مىپرداخت ، و از ايشان پرسش مىنمود ، و با هيچكدام به قدر حضرت يحيى مانوس نبود . روزى يحيى بن زكريا به وى گفت اى ابا مره مرا به تو حاجتى است ، گفت تو بزرگتر از آنى كه از من چيزى بخواهى و تو را رد كنم ، مطمئن باش كه هر چه بخواهى دست رد به سينه ات نمىزنم . يحيى گفت دلم مىخواهد دامهايى را كه با آن بنى نوع بشر را صيد مىكنى به من نشان دهى . ابليس گفت : با كمال افتخار اطاعت مىكنم ، و فردا آنها را به نظرت مىرسانم . صبح فرداى آن روز يحيى ( ع ) در خانه خود نشست و در انتظار وعده ابليس بود ، و در خانه را محكم به روى خود بسته بود كه ناگاه ابليس از سوراخى كه در خانه او بود درآمد و در برابرش قرار گرفت . يحيى ديد كه ابليس از صورت ، ميمون و از بدن ، خوك است ، شكاف چشمها و لبهايش بر خلاف معمول از بالا به پايين و فواصل دندانهايش زياد و استخوان فك بالا و پايين او به هم چسبيده است ، و ديد كه چهار دست دارد ، دو دست در سينه و دو دست در شانه ، غوزك پاهايش در جلو و انگشتان آن در عقب است ، قبايى بر تن و كمربندى بر كمر دارد كه تارهاى آن رنگارنگ است ، و در دست او زنگى بزرگ و بر سرش كلاهخودى است كه آهنى شبيه به قلاب از آن آويزان است .
يحيى ( ع ) پس از تماشاى اين منظره پرسيد : اين كمربند چيست كه بر كمر دارى ؟ گفت اين كيش مجوسيت است كه من خود آن را درست كرده و در نظر مجوسيان زينتش دادم . پرسيد چرا تارهاى آن رنگارنگ است ؟ گفت اين رنگها انواع آرايش زنان است ، زنان خود را به انواع مختلفى مىآرايند تا يكى از آن انواع با رنگ و جلوه طبيعى شان جور آيد ، آن وقت است كه فريبندگى خاصى به خود مىگيرند و من مردم را با آن جلوه فريب مىدهم .
پرسيد اين زنگ چيست كه به دست گرفته اى ؟ گفت اين مجمع تمامى لذات از قبيل طنبور ،
هامش
( 1 ) بحار الانوار ج 63 ص 217 ح 53 به نقل از محاسن
( 2 ) بحار الانوار ج 63 ص 251 ح 114 ط تهران