معرفت خود او باشد نه معرفت او به چيز ديگر . جمله « او غير واصف و واصف غير او است » نيز همين معنا را تاكيد مىكند .
جمله « هر كس خيال كند كه ايمانش به خدا ايمان به كسى است كه او را نمىشناسد » اشكالى است كه از طرف صاحب اعتراض بيان شده ، در حقيقت صاحب اعتراض برگشته و مىگويد : ايمان ما به خدا ايمان به امر مجهولى است كه راهى به شناسايى ذات او نداريم ، تنها چيزى كه در اين باره براى ما امكان دارد ايمان به آيات او است ، كه آن را بطور مجاز ايمان به خدا هم مىگوييم ، در حالى كه ايمان به خدا نيست ، جمله « او گمراه از معرفت است » اشكال بالا را جواب داده و مىفرمايد : چنين كسى نمىفهمد كه چه مىگويد ، براى اينكه او بدون ترديد چيزى را درك مىكند و چنان نيست كه هيچگونه دركى نداشته باشد ، و چون ناگزير از اقرار به چنين دركى است مىگوييم « هيچ مخلوقى هيچگونه دركى ندارد مگر بوسيله خدا » پس اين شخص خدا را مىشناسد و گر نه ممكن نبود كه بوسيله خدا چيز ديگرى را بشناسد ، « معرفت خدا هم جز بوسيله خود خداى تعالى بدست نمىآيد » چون گفتيم هيچ رابطه مشتركى ميان خالق و مخلوق نيست ، آرى نه خدا در مخلوقات است و نه مخلوقات در اويند .
پس خلاصه مفاد روايت اين شد كه معرفت خداى سبحان براى هر داراى درك و صاحب شعورى ضرورى است ، الا اينكه بسيارى از خلق از اينكه چنين معرفتى دارند غافلند ، و كسانى هم كه خدا را شناخته و مىفهمند كه خدا را شناختهاند اين گونه افراد به خوبى مىدانند كه خدا را با خود خدا شناختهاند ، بلكه هر چيز ديگرى را هم بوسيله خدا شناختهاند ، و اين مفاد بعضى از قسمتهايش در روايات ديگرى نيز ديده مىشود ، و اين قبيل روايات در ميان روايات صادره از ائمه اهل بيت ( ع ) آن قدر زياد است كه نه مىشود همه را در اينجا نقل كرد و نه حاجتى به نقل آنها است .
در خاتمه اين بحث خاطر نشان مىسازيم كه اگر ما در مساله رؤيت و ديدن خداى تعالى بحث فلسفى جداگانه اى ايراد ننموديم براى اين بود كه بيانات ائمه ( ع ) در روايات اين باب خود بياناتى بود فلسفى و با نقل روايات مذكور ديگر حاجتى به ايراد بحث فلسفى جداگانه اى نبود .
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 347
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٣٤٧