تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
نيست كه مقصود آن جناب از كلمه حجاب همان واسطه هايى باشد كه فرض كرديم فاصله ميان خدا و عارف به او قرار گيرد ، و مراد از صورت ، صورت ذهنى باشد كه هميشه توأم با اوصاف محسوس از قبيل اشكال و الوان و مقادير است ، و مراد از مثال ، معانى عقلى و غير محسوس باشد . ممكن هم هست بگوييم مراد از صورت صور محسوس و مراد از مثال صور خيالى است . و يا مراد از صورت تصور و مراد از مثال تصديق آن تصور است ، و به هر حال روايت به هر كدام از اين چند معنا باشد علوم فكرى را شامل است ، و روايات ديگر در اينكه علم فكرى به خداى تعالى احاطه پيدا نمىكند بسيار زياد است . مقدمه ديگر جمله « خداى تعالى واحد است و توحيدش ضرورى است » مىباشد ، زيرا از اين جمله نيز بدست مىآيد كه معرفت با واسطه ، شرك است ، زيرا در چنين معرفت ، چيزى بعنوان واسطه اثبات شده كه نه خالق است و نه مخلوق ، و چنين چيزى هر چند به وجهى از وجوه مباين با خدا است ليكن به وجهى ديگر بايد مشارك با او باشد ، و اين خود شرك است ، و خداوند كسى است كه هيچ چيزى به هيچ وجهى از وجوه مشارك با او نيست ، تا در نتيجه واحد نباشد ، و از قبيل صور علميه نيست ، كه در معنا و حقيقت با معلوم خارجى متحد و در وجوه از آن جدا و در نتيجه مركب از ماهيت و وجود باشد . مقدمه ديگر جمله « چگونه داراى توحيد است كسى كه او را به غير او شناخته » مىباشد ، زيرا در اين جمله خاطر نشان ساخته كه چنين عقيده اى شرك است ، چرا كه ذات خدا را مركب دانسته و براى او شريك اثبات كرده است . و نيز جمله « تنها راه شناختن خدا اين است كه او را با خود او از راه خود او بشناسند » است كه واسطه در معرفت را لغو كرده ، و جمله « هر كس او را بوسيله غير او بشناسد در حقيقت او را نشناخته بلكه همان غير را شناخته » است كه به ضميمه تعليل « چون ميان خدا و خلائق واسطه اى نيست » مىرساند كه بيرون از خدا و خلايق هيچ موجودى نيست كه خلايق را با خدا مرتبط سازد : « خداوند همه عالم را از هيچ آفريده » آفريدن او مانند صنع صنعتگران نيست كه مواد تركيبى خارجى به ضميمه نقشه مصنوع در ذهن او ، او را با مصنوعش ارتباط دهد . و جمله « به اسمايى مسما مىشود و او غير آن اسماء است » به منزله دفع اعتراضى است كه ممكن است بشود ، و آن اين است كه كسى بگويد : « ما اگر خدا را مىشناسيم تنها از راه اسمايى مىشناسيم كه جمال و جلال او را حكايت مىكنند » در جمله بالا اين اعتراض را جواب مىدهد به اينكه مسمى شدن به اسماء ، خود اقتضا دارد كه او غير اسماء باشد ، براى اينكه اگر غير اسماء نبود و اسماء عين او و او عين اسماء بود مىبايست معرفت او به اسماءش