تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
« قطب » است . و عرف به معناى معروف از هر چيزى است ، و بعيد نيست اين كلمه مصدرى باشد به معناى مفعول كه اگر چنين باشد معناى : * ( « وَعَلَى الأَعْرافِ رِجالٌ » ) * اين مىشود كه : بر احوال و امور معروف آنان رجالى موكلند ، و اين معنا با آنكه گفتيم اعراف به معناى قسمتهاى بالاى حجاب است و همچنين با آن رواياتى كه مىگفت اعراف تلهايى است بين بهشت و دوزخ منافات ندارد ، براى اينكه ممكن است اعراف به همان معنا باشد ، و در عين حال معرفت هم كه در ماده لفظ اعراف هست معناى خود را در همه موارد استعمال حفظ كند . اين مطلب را نبايد از نظر دور داشت كه اخبار وارده از طرق ائمه اهل بيت ( ع ) در معانى فوق و قريب به آن معانى بسيار زياد است ، و آنچه را كه ما در اينجا نقل كرديم ، نمونه اى از آن بود . و در تفسير برهان از تفسير ثعلبى از ابن عباس روايت كرده كه گفت : اعراف موضع بلندى است از صراط كه على ( ع ) ، عباس ، حمزه و جعفر ذو الجناحين در آنجا قرار مىگيرند ، و شيعيان خود را به سفيدى روى و دشمنان خود را به سياهى رويشان مىشناسند « 1 » . مؤلف : در بيان سابق همين روايت را از تفسير مجمع البيان از ثعلبى از ضحاك از ابن عباس نقل كرديم . و در الدر المنثور از مسند حارث بن ابى اسامه و از ابن جرير و ابن مردويه نقل كرده كه همگى از عبد اللَّه بن مالك هلالى از پدرش روايت كرده‌اند كه گفت : شخصى خدمت رسول خدا ( ص ) عرض كرد : اصحاب اعراف چه كسانى هستند ؟ فرمود : قومى هستند كه بدون اجازه پدرانشان براى جهاد در راه خدا خارج شده و در اين راه شهيد شدند ، شهادتشان مانع مىشود از اينكه به دوزخ روند ، و نافرمانى پدران مانع مىشود از اينكه به بهشت درآيند ، و اين گونه اشخاص آخرين كسانى خواهند بود كه وارد بهشت مىشوند « 2 » . مؤلف : اين معنا به طريق ديگرى از ابى سعيد خدرى و ابى هريره و ابن عباس نيز روايت شده ، و ما سابقا اشكال آن را بيان كرده گفتيم كه با ظاهر آيات راجع به اعراف منطبق نيست . علاوه بر اينكه مساله جهاد در راه خدا اگر واجب عينى باشد كه اذن ندادن پدر آن را ساقط نمىكند ، و اگر واجب عينى نباشد بيرون شدن براى آن حرام است ، و مساله شهادت هم حرمتش را بر نمىدارد مگر اينكه شخص جاهل مستضعف باشد كه در چنين صورت باز همان حرفهايى كه در باره مستضعف بودن اصحاب اعراف زديم ، در اينجا مىآيد .
هامش
( 1 ) تفسير برهان ج 2 ص 21 ط قم . ( 2 ) الدر المنثور ج 3 ص 88