تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
چه بسيار اطلاقات مجازى كه در كلمات مادر ، عمو ، برادر ، خواهر ، سر ، چشم ، دهن ، دست ، بازو ، انگشت و امثال آن ، از كنايه و مجازاتى كه ساخته و پرداخته ذوق لطيف و تفنن در بيان است ، دارند پس در اينجا دو نكته روشن گرديد : اول اينكه : به طورى كه ملاحظه كرديد ، براى بدست آوردن معناى آيه ، هيچ حاجتى به موشكافى در اطراف كلمه « ابيه » و كلمه « آزر » از نظر روايات و تاريخ و ادب و اينكه آيا لفظ آزر اسم علم است يا لقب و اگر لقب است لقب مدح است يا لقب ذم ، يا اينكه به معناى بتى از بتها است ، ندارد . چون معناى آيه خيلى روشنتر از اين است كه محتاج به چنين بحثهايى باشد ، صرفنظر از اينكه وجوهى كه براى هر يك از احتمالات مذكور ذكر شده ( از آن جمله اينكه در آيه تقديم و تاخير به كار رفته و يا چيزى حذف شده ) بيشتر تحكم و رنج بيهوده بردن و معناى رو به راه آيه را پيچاندن است . دوم اينكه : پدر حقيقى ابراهيم ( ع ) شخص ديگرى غير از آزر بوده ، و ليكن قرآن از او اسم نبرده بلكه روايات ما اسم او را « تارخ » معرفى كرده و تورات نيز آن را تاييد نموده است .
اينجاست كه بايد خواننده عزيز را از توهم عجيب و غريبى كه بعضى از مفسرين در آيه مورد بحث كرده‌اند خبردار كنيم ، راستى توهم عجيبى است ، و آن اين است كه : اگر قرآن اسم پدر ابراهيم را نبرده ، نسبت به روش هدايتى قرآن تازگى ندارد چون قرآن هميشه بيانش بر فروگذارى و توضيح ندادن در تاريخ انبيا و قصص گذشتگان است ، مثلا در هيچ جاى قرآن ديده نمىشود كه روز وقوع حادثه و تاريخ آن را ذكر نموده و يا از محل وقوع آن اسم برده و يا اوضاع طبيعى و اجتماعى و سياسى مردمى را كه تاريخشان را ذكر مىكند روشن كرده باشد . و اين بى اعتنايى شايد به خاطر آن باشد كه مىخواهد طورى داستان را نقل كرده باشد ، كه نتيجه بهترى عايد شود ، حال اين داستان صحيح است يا نه و در چه زمانى و در چه محلى واقع شده كارى به آن ندارد . آرى بعيد نيست كه قرآن كريم به منظور رسيدن به مقصود خود كه همانا هدايت به سوى سعادت انسانى است داستانهاى معروف در بين مردم و مخصوصا بين اهل كتاب را گرفته و از نقل آن براى منظور خود استفاده كند ، هر چند اطمينانى در صحت آن داستانها و اطلاعى از خصوصيات آنها نداشته باشد ، حتى گر چه داستان مزبور افسانه اى خيالى باشد ، از آن جمله داستان موسى و همسفرش يوشع بن نون و داستان مردن چهل هزار نفر از قوم موسى و زنده شدن آنان در زمان سومين خليفه آن جناب و امثال آن است . و اين سخن ، خود خطاى بزرگى است ، زيرا مساله داستاننويسى و فنون آن كه در