دستور داد تا براى جهاد در بدر بيرون شوند ، چون ابو سفيان اعلام جنگ داده بود ، ولى شيطان هواداران انسى خود را وادار كرد در بين مردم بروند و آنان را از ابى سفيان بترسانند ، شيطانهاى انسى به مردم گفتند ( زنهار از جاى خود تكان مخوريد و حاضر به جنگ مشويد كه ) ابو سفيان لشكرى جمع كرده كه به هر جا وارد شوند مثل شب روى زمين را سياه مىكنند ، منتظرند كه دستشان به شما برسد و همه شما را از پا در آورده و دار و ندارتان را غارت كنند .
و خداى تعالى مسلمانان را از تهديد آن شيطانها حفظ نموده دعوت خدا و رسولش را پذيرفتند و با هر چه سرمايه كه داشتند بيرون شدند ، به اين فكر كه اگر در بدر به ابى سفيان برخورديم كه چه بهتر ، چون به همين منظور بيرون مىشويم ، و اگر بر نخورديم با سرمايه هاى خود از بازارى كه همه ساله در بدر تشكيل مىشود جنس مىخريم ، چون در آن تاريخ در هر سال يك بار بازارى در بدر تشكيل مىشد و مردم در آن موسم به بدر مىآمدند ، و حاجات خود را مىخريدند ، و جنس خود را مىفروختند ، همين كار را كردند ولى در آن ايام ابو سفيان و هوادارانش به بدر نيامدند ، و اتفاقا ابن حمام از كنار جمعيت مسلمانان گذشت ، پرسيد اينها كيانند ؟ گفتند : رسول خدا ( ص ) و اصحاب او است كه منتظر ابو سفيان و هواخواهان قريشى اويند ، از آنجا نزد قريش آمد و جريان را به اطلاع آنها رسانيد ، ابو سفيان ترسيد و به مكه برگشت ، رسول خدا ( ص ) هم با نعمتى و فضلى از خدا از بدر به مدينه برگشت و اين غزوه جزء غزوات شمرده شده ، به نام « غزوه جيش سويق » كه در شعبان سال سوم هجرت اتفاق افتاد « 1 » .
مؤلف قدس سره : الدر المنثور اين روايت را از غير اين طريق نيز نقل كرده « 2 » ، و صاحب مجمع البيان آن را بطور مفصل در مجمع از امام باقر ع آورده ، و در نقل او آمده كه اين آيات در باره غزوه بدر صغرا نازل شده و مراد از جيش سويق ، جيش ابى سفيان است كه با لشكرى از قريش و بارهايى از سويق ( بلغور ) بيرون آمدند و در خارج مكه پياده شدند و همان سويق را آذوقه خود كردند و وقتى از بر خورد با مسلمين در بدر دچار وحشت شدند ، به مكه برگشتند ، و مسلمانان به عنوان استهزاء ، لشكرشان را لشكر سويق ناميدند « 3 » .
باز در همان كتاب است كه نسايى و ابن ابى حاتم و طبرانى ، به سندى صحيح از عكرمه از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت : وقتى مشركين از جنگ احد برگشتند به
هامش
( 1 و 2 ) الدر المنثور ج 2 ص 101 .
( 3 ) مجمع البيان ج 2 - 1 ص 540 .