وجود ندارد تا بتوان به آن اشاره نمود . اگر وحدت بماهو وحدت قابل اشارهء حسيه بود وحدت واجب تعالى نيز اشاره حسيه مىپذيرفت ، در حالى كه اين محال است ؛ زيرا وحدت در واجب عين وجود اوست و اگر اشاره به وحدت او ممكن بود اشارهء حسيه به وجود او هم ممكن بود با آن كه واجب تعالى اشارهء حسيه نمىپذيرد .
* قوله فكل جسم و جسمانى ؛ جسمانى به چيزى گفته مىشود كه به جسم تعلق دارد مانند نفس يا صورتى كه به ماده تعلق دارند .
معناى ديگر براى وضع
متن
و ( ثانيهما ) معنى أخصّ من الأوّل ، وهو كون . . . للصورة العقليّة إشارة تسانخها .
ترجمه
معناى دوم از اول اخص است و آن اين است كه كم ( متصل ) قابل اشارهء حسيه باشد به گونهاى كه بتوان گفت آن كم متصل در كدام يك از جهات قرار دارد و بعض اجزاى متصل او به بعض ديگر در كدام سو واقع شدهاست .
لكن در معناى دوم مناقشه شده به اين كه خط و سطح و نيز جسم تعليمى اگر به ماده جسمانى تعلقى نداشته باشند مكان ندارند ( تا قابل اشاره باشند ) بنابراين مجرد اتصال كمى قبل از مقارنت با ماده براى قبول اشارهء حسيه كافى نيست . بله صورت خيالى كم كه مجرد از ماده باشد اشارهء خيالى مىپذيرد همانطور كه صورت عقلى قابل اشارهاى كه مناسب آن باشد ( اشارهء عقلى ) هست .
شرح
معناى دوم ، نسبت به معناى اول محدودتر است ؛ زيرا معناى اول ، مطلق جسم را كه قابل اشارهء حسيه بود در نظر داشت اما معناى دوم فقط كم متصل را كه قبول اشاره حسيه مىكند مورد بحث قرار مىدهد . براساس معناى دوم مىتوان گفت كه خط يا