ديگرى است ، كه تا بىنهايت قابل شمارش است ، مگر اين كه انسان خسته شود و از شمارش دست بردارد .
اما آنچه از اين سلسلهء غير متناهى موجود مىشود مقدار متناهى از آن است . فى المثل مىگوييم عدد صد يا هزار يا ميليون يا صد ميليون يا ميليارد يا صد ميليارد و . . . .
همهء اينها ارقام متناهى هستند . مقدار غير متناهى ، بالقوه موجود است . اگر كسى بگويد « سلسلهء اعدادِ موجود ، غير متناهى است » كه اين مفاد قضيهء معدوله است ، سخن نادرستى گفته است ؛ چون آنچه از اعداد موجود مىشود مقدار متناهى از آنها است .
مفاد قضيه معدوله اين هست كه آنچه از اعداد موجود هستند غيرمتناهى مىباشند در حالى كه آنچه از اعداد موجود است متناهى مىباشد . اگر قضيه را به صورت موجبهء معدوله بيان كرديم به وجود موضوع كه همان سلسلهء اعداد هست نياز داريم زيرا در موجبهء معدوله بايد موضوع وجود داشته باشد در اين صورت اگر سلسلهء موجود از عدد متصف به غير متناهى شود امر باطلى است زيرا آنچه از اعداد موجود مىشود متناهى است نه غير متناهى .
بله ، اگر قضيه را به صورت سالبهء محصله بيان كنيم و بگوييم : « سلسلهء اعداد ، متناهى نيست » اين حرف درستى است . در « معدوله كلمهء لا و غير » كه ادات سلب هستند جزء محمول مىگردند ، بر خلاف سالبهء محصله . لكن بايد گفت فرقى بين موجبهء معدوله و سالبهء محصله بعد از وجود موضوع كه همان سلسلهء اعداد است نيست ؛ همانطور كه مؤلف حكيم هم در فصل اول از مرحلهء چهارم فرموده « ان القضية المعدولة المحمول تساوى السالبة المحصله عند وجود الموضوع » از اين رو موجبهء معدوله و سالبهء محصله هر دو مىتوانند در اين جا صادق باشند اگر مقصود از عدم تناهى عدم وقوف به حد خاص باشد يعنى وجود قوّهء زايد و امكان وجود عدد بيشتر همانطور كه مىتوانند هر دو كاذبه باشند اگر مقصودشان اين باشد كه سلسلهء اعداد بالفعل غير متناهى است .
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 650
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٦٥٠