دست دادن كه زمينه شمول فيض منتفى ميگردد و چون انسان از گناه و معصيت اجتناب نمود تدريجا بمقام قرب الهى نائل و زمينه شمول فيض را آماده نموده و بدون رنج و زحمت شايسته لطف و عنايت مىشود و در نتيجه خير دنيا و آخرت نصيبش ميگردد (
انّ حبّ الشّرف و الذّكر
) يعنى عشق و علاقه بجاه و مقام و حب رياست و بزرگى و نامجوئى و مدح و ثنا و شهرت و آوازه
( لا يكونان في قلب الخائف الرّاهب )
اينها در دل شخص خائف و ترسان راه نمييابد چون عشق و محبت به اين چيزها از آثار و علائم دلبستگى به دنيا و دنيا داران است و شخصى كه داراى صفت و خوف و هيبت و خشيت شد از اين گونه حالات بدور است و نيز محبت و علاقه به اين دو چيز از امراض نفسانى خطرناك است و خوف و خشيت منشأ تزكيه و طهارت نفس از امراض و بيماريهاى درونى است و لذا اين امور با هم متناقض و هرگز جمع نميشوند . و البته گفتن لفظ راهب بعد از كلمه خائف از گفتن خاص بعد از ذكر عام است چون رهبت به معناى خشيت است كه آن خوف و ترس مخصوصى است كه قبلا گفته شد .
6 - كافى از على ابن ابراهيم . . . از ابى حمزه ثمالى از حضرت سجاد عليه السّلام كه فرمود : مردى با خانواده خود به مسافرت دريائى رفت اتفاقا در همان اثنائى كه بر كشتى سوار بودند و در سطح دريا حركت ميكردند ناگهان كشتى درهم شكست و همه غرق شدند و جز همسر آن مرد كسى نجات نيافت فقط اين زن بوسيله يكى از تختههاى كشتى خود را از غرق نجات داده و بجزيرهاى رسانيد و در آن جزيره مرد راهزن خطرناكى بود كه از هيچ جنايتى خوددارى نميكرد و كوچكترين اعتنائى بدستورات الهى نداشت . آن مرد كه در آن جزيره در حال استراحت بود ناگهان آن زن را در كنار خود ديد . مرد نگاهى به آن زن كرد و گفت : بشرى يا از طائفه جنى ؟ زن گفت بشر و انسان هستم . آن مرد ديگر يك كلمهاى هم حرف نزد فورا آماده خيانت شد و دست خود را بسوى زن دراز كرد و چون خواست وارد عمل شود زن را مشاهده كرد كه شديدا ميلرزد و مضطرب و ناراحت است پرسيد چرا اين قدر مضطرب و هراسناكى ؟ گفت ميترسم . از كه ميترسى ؟ زن با اشاره به طرف آسمان گفت از آن خدائى كه بالاى سر ما حاضر و ناظر است . گفت آيا تاكنون چنين عملى را مرتكبشدهاى ؟ گفت بعزت و جلالش سوگند هرگز . گفت تو كه تا به حال به هيچ نحو دامن خود را آلوده نكرده و گرد چنين خيانتى هرگز نگرديدهاى و الان هم فقط من هستم كه تو را به اين عمل اجبار ميكنم . چنين ميترسى و ميلرزى وحشت زده هستى بنا بر اين من كه يك عمر جنايت پيشه بودهام و بهر خيانتى دستم را آلوده كردهام چه كنم ؟ من سزاوارتر به اين وحشت هستم من بايد بيش از تو بترسم و بلرزم نه نه . براى من ديگر بس
بحار الأنوار (ج67 و 68) (فارسى) — صفحة 369
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٦٩