گرفت و زندگى آدمى را به چهار بخش تقسيم مىكرد . هر فردى در ابتدا دانشآموز بود ؛ آنگاه صاحب خانواده مىشد . سپس آدمى منزوى و سرانجام تارك دنيايى دورهگرد . پايان عمر را از آن جهت مرحلهء پايانى عمر به حساب آوردند تا فرد فرصت داشته باشد وامى را كه به جامعه دارد ادا كند . لازم به يادآورى نيست كه اين الگو و طرح زندگى تنها دربارهء كاستهاى بالادست قابل اعمال بود ؛ يعنى كسانى كه مىتوانستند از عهدهء آن برآيند . معهذا اين ترتيب و قرار بيشتر جنبهء نظرى داشت و نه واقعى .
امتياز ديگرى كه برهمنها دادند ، اين بود كه تعليمات پارهاى از اهل زهد و عرفان را در كتابهاى آرنيكه « 1 » و اوپانيشادها ، « 2 » يعنى بخشهاى عرفانى ودا وارد كردند .
اما ترك كردن دنيا هميشه جنبهء فرار از واقعيت نداشت . فراوان بودند كسانى كه از اين طريق مىخواستند براى پرسشهاى بنيادين ، پاسخهاى قانع كننده بيابند . صحت اين ادعا با مطالعهء اوپانيشادها آشكار مىشود كه آكنده است از اين نوع پرسشها : آفرينش چگونه رخ داد ؟ آيا آفرينش ثمرهء نوعى مقاربت و معاشرت جنسى كيهانى است ؟ از گرما پيدا شده ؟ از طريق رياضت و زهد و پارسايى ؟ آيا روح وجود دارد ؟ روح چيست ؟ رابطهء بين روح آدمى با روح كيهانى كدام است ؟
- ميوهء درخت بانيان « 3 » را برايم بياور .
- آوردم
- آن را بشكن
- شكستم
- در آن چه مىبينى ؟
- تخمهاى بسيار كوچك و ريز .
هامش
( 1 ) .Aranyaka( 2 ) .Upanishad( 3 ) .BanYan