تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هند ( فارسى ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
جناج وجود شكاف را الزامى سازد . دست به دامان ايمان مسلمان و يا ايمان هندوى شدن هميشه مىتوانست براى هدف‌هايى كه اصلا جنبهء مذهبى نداشت سودمند افتد و استفاده از عواطف و احساسات مذهبى آن‌گاه كه صلاح دانسته مىشد هميشه ممكن بود . نظريه‌پردازان هندو از اينكه در سطح اجرايى سياسى ، نسبت به جريان استحاله اشراف وجود نداشت ، بىاعتنا بودند . اين طرز برخورد بعضا به اين علت بود كه آنان بيشتر نگران حفظ نظم اجتماعى بودند كه براى آنان به مراتب از فعاليت سياسى اهميت بيشتر داشت و بعضا به اين‌جهت كه مؤسسات سياسى تكوين يافته در حكومت سلاطين دهلى كم يا بيش شبيه دوره‌هاى پيش بود ؛ مؤسساتى كه هميشه با آنچه از سوى نظريه‌پردازان سياسى مسلمان توصيه مىشد سازگارى نداشت . مثلا در قرآن اشارهء به ارتباط ميان مشيت الهى و موضوع سلطنت نشده است . اما ترك‌ها كه قبلا با ساسانيان سروكار داشتند ، با اين انديشه آشنا بودند . كافى بود كه فقهاى دربارى اين انديشه را جايز بدانند تا در ساختار سياسى سلطان‌نشين دهلى پذيرفته شود . جماعت علما و فقهاى اسلامى هند نيز از اينكه آيات قرآن را اين‌گونه تعبير كرده و چنين بدعتگذارىهايى را مشروعيت دهند ، ابايى نداشتند ؛ به شرط آنكه سلطان مقرر مىداشت علما در مسائل مذهب و حقوقى كشور حرف نهايى را بزنند . ميان دولت و حوزهء روحانى در اين‌باره توافق حاصل شده بود و علما به‌صورت قدرت سياسى درآمده بودند كه ديگر نمىشد حضور آنان را ناديده گرفت . در نتيجه اين باور استوار شد كه براى بقا ، دوام و حفظ امنيت كشور وجود سلطان واجب است و بدون او هرج‌ومرج خواهد شد ؛ اعتقادى كه با انديشه‌هاى باستانى هندوى در زمينهء رابطهء شاه و دولت شباهت نزديك داشت . شاه نيز مىبايست لااقل به مؤسسات و بنيادهاى اسلامى ، مخصوصا علما ، احترام بگذارد . لازمهء اين امر واگذارى اوقاف براى