است ، اما دقيق نيست ؛ زيرا اين تصور را القا مىكند كه كشور پادشاهى واحدى بر سرتاسر سرزمينهاى شمال شبهقارهء هند حكومت مىكرده است ؛ تصورى كه واقعيت ندارد . هرچند ترديد هم نيست كه در آن دوره ، سلطاننشين دهلى عامل مسلط آن ديار بوده است .
نخستين آثار فرمانروايى تركها و افغانها در نواحى ديگر شمال هند - گجرات ، مالاوا ، جوانپور ، بنگال و شمال دكن - ظاهر شد . در اينجا بود كه فرهنگ اسلامى براى نفوذ در فرهنگ موجود هندى دستش بازتر بود . در مراحل اوليه دربار دهلى براى حفظ شئونات خود از آميزش با مردم محل پرهيز داشت . آنچه آن را سرپا نگاه مىداشت ، تزريق خون محلى نبود . از مهاجرانى كه از نقاط گوناگون آسياى مركزى و غربى - مغولها ، افغانها ، تركها ، ايرانيان ، و اعراب و حتى حبشهاىها - به آنجا مىآمدند نيرو مىگرفت .
اينان ماجراجويان و فرصتطلبانى بودند كه در مدارج بالاى ادارات دولتى حكومت سلطان دهلى راه يافته بودند . در فرصت مناسب حتى از غصب تاج و تخت سلطنت هم ابا نمىكردند . گاهى هم ، پس از آنكه به مال و منال كافى دست مىيافتند ، به خانه و كاشانه اصلى خود برمىگشتند . در اواخر اين دوره كار سلطان بدانجا كشيد كه بهصورت يكى از امراى ايالتى و محلى درآمد .
در آغاز كار ، سلاطين دهلى آرزوى ايجاد شاهنشاهى ، كه تمام قارهء شبه قارهء هند را دربرگيرد ، در سر مىپروراندند و به اطراف و اكناف اردوكشى مىكردند . بزرگترين مانع در راه رسيدن به اين آرزو دكن بود و سرانجام ناكامى سلطان دهلى در تسلط بر دكن باعث شد كه به رغم آرزوى باطنى ، انديشهء ايجاد شاهنشاهى فراگير كنار گذاشته شود . چون سرانجام از اين قصد دست برداشته شد ، سلاطين محلى توانستند دعوى استقلال سياسى بكنند . اما سلاطين دهلى هيچگاه اين انديشه را فراموش نكردند . در سدهء شانزدهم با از راه رسيدن مغولان اين انديشه از نو بيدار شد . آرزوى تشكيل شاهنشاهى واحد و فراگير در شبهقارهء هند به واقعيت پيوست .
تاريخ هند ( فارسى ) — صفحة 358
مساهمون: روميلا تاپار
ص٣٥٨