شد . پس از آنكه آريستون مرا به خانه خود برد ، در شب سوم بعد از ورود مشاهده كردم شبحى كه كاملا به او شباهت دارد بسوى من ميآيد . آنگاه آن شبح با من همبستر شد و سپس تاجى را كه بر سر داشت بر سر من نهاد و رفت . بعد از آن ديدم كه آريستون نيز از راه رسيد . وقتى او مرا با آن تاج مشاهده كرد از من پرسيد كه چه كسى آن را به من بخشيده است و من پاسخ دادم كه او خود آن را به من داده است . اما او حاضر نبود اين مطلب را قبول كند . پس من خدايان بزرگ را گواه گرفتم و گفتم كه او با انكار اين عمل كار خوبى نميكند زيرا خود چند لحظه قبل بنزد من آمده بود و با من همبستر شده بود و اين تاج را به من داده بود . وقتى آريستون مشاهده كرد كه من بقيد سوگند در مقام اعتراض برآمدهام دانست كه دست خدايان در كار است . چنين بنظرش آمد كه آن تاج به قهرمانى تعلق دارد كه مجسمهاش در حياط در كنار در ورودى برپا شده و آستروباكوس « 1 » نام دارد . غيبگويان نيز اظهار كردند كه آن شبح همان قهرمان بوده است . بدين ترتيب ، فرزند من ، اكنون آنچه را كه ميخواستى ميدانى :
يا از اين قهرمان به دنيا آمدهاى و پدرت آستروباكوس قهرمان نيمه خدا است و يا از آريستون به دنيا آمدهاى و پدرت خود او است و در هرحال نطفهء تو در همان شب تكوين يافته . اما درباره موضوعى كه دشمنانت مخصوصا به آن استناد ميكنند يعنى اين ادعا كه آريستون بمحض اطلاع از خبر تولد تو در مقابل تعداد كثيرى اشخاص مدعى شد كه تو فرزند او نيستى ( بدليل آنكه مدت زمان لازم كه ده ماه است منقضى نشده بود ) ، آريستون از روى كمال بىاطلاعى از اين امور آن سخن را بر زبان جارى كرده بود . زيرا زنان ، هم در نه ماهگى ميزايند و هم در هفت ماهگى ، و هرگز چنين نيست كه همه زنان در ده ماه تمام باردار شوند . اما تو فرزند من ، در آخر ماه هفتم به دنيا آمدهاى . مدتى بعد آريستون خود تصديق كرده است كه در آن مورد بىتأمل سخن گفته است . با اين ترتيب هيچ روايت ديگرى را درباره تولد خود مپذير زيرا هماكنون حقيقت واقع و عريان را بىپرده شنيدى . اميد من آنست كه زن لئوتيكيدس
هامش
( 1 ) -Astrobakos