تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الاحتجاج ( فارسي ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
و نه تو آن كسى كه زياد بن سميّه كه متولَّد بر فراش غلامان عبد ثقيف بود تو به گمان دعوى نمودى كه آن پسر پدر تو و برادر تست از قبل پدرت و حال آنكه حضرت نبىّ ايزد أكبر فرمود كه : الولد للفراش و للعاهر الحجر . يعنى : فرزند متعلَّق به صاحب فراش و زوج مرأه است و براى آنكه زانى است بأمر و حكم خداى أكبر حجر مقرّر است . پس تو ترك سنّت شرع حضرت پيغمبر نموده تابع هوا و خاطر اسير خود شدى و بهدايت و ارشاد ربّ العباد و تبليغ نبىّ الأمّى مهتدى نشدى بعد از آن زياد بدبنياد برادر گمانى خود را باطاعت و استرضاى نفس - شيطانى به او تفويض ايالت و سلطانى نموده او را بر أهل عراق والى و حاكم از روى نفاق و شقاق نمودى و چون آن بيدين بر آن مسلمين مسلَّط كردى قطع ايادى و أرجل مسلمانان نمود و چشم بعضى را بميل آهن كه به آتش گرم و مسخّن كرده بود كور گردانيد و جمعى را بجذوع خرما صلب نمود . اى معاويه گوئيا تو از اين امّت نيستى ، يا اين امّت از جنس تو نيستند آيا تو اى معاويه صاحب حضرميّين يعنى أهل حضرموت و قاتل آن مردم از روى جور و ظلم نيستى كه ابن سميّه در حقّ ايشان بنزد تو مكتوب و مرقوم گردانيد كه اين جماعت بدين على و رأى او مستقيماند تو بنزد او نوشتى كه هر كه به دين على عليه السّلام و برأى او باشد بايد كه او را بقتل آرى و بجان مهلت و امان ندهى . پس آن خاكسار آن بندگان ايزد غفّار را بقتل رسانيد و بأمر و حكم تو آن طايفه را گوش و بينى تراشيده به مثل و تنكيل نمود . دين على و الله و پسر على است كه با پدرت حرب نمود تا آنكه او را به