تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الاحتجاج ( فارسي ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
امّا بعد : اى معاويه كتابت تو به من رسيد و در آن كتابت مندرج بود كه از من أمر چند به تو عايد و ملحق گرديد كه من از آن بغايت مستغنىام و گمان تو آنست كه مرا رغبت بر آنست و حال آنكه مناسب به حال و مآل من آنست كه من جدير به آن فعل و سزاوار به آن عمل از تو نباشم بلكه آن را درين حال نسبت به شما جايز و حلال ندانم زيرا كه من حقايق نفاق و شقاق ترا من كلّ الوجوه و الأحوال ميدانم . امّا آنچه از من به تو رسيده بدان كه آن را جمعى بشما ميرسانند كه زبان و جنان ايشان را با يك ديگر اتّفاق و پيمانست و شغل و فعل هر يك آن سخن چين دغل آنست كه دو كس را بهم اندازند تا ايشان را از يك ديگر جدا سازند و تفرقه در مجمع ايشان اندازند و آن دروغ گويان سخن چينان را بسيار بسيار سعى در نفاق و تفرقه در اتّفاقست . اى معاويه من ارادهء حرب و گزاف و فعل و خلاف بر تو نكردم و حال آنكه و الله كه من هر آينه از خداى تعالى ذكره ، در ترك اين بغايت خايف ، و هراسانم و گمان ندارم كه خداى عالم به ترك اين امر راضى از من باشد و عذر من در حقّ تمرّد و سركشى تو و اين جماعت قاسطين كه عدول از حقّ و انحراف از آن نمودند منخرط بحزب ظالمين كه مجلب به اولياى شيطان رجيم لعينند گشته‌اند بپذيرد . امّا تو نه قاتل حجر بن عدىّ اخى كنده و أصحاب صالحين و مطيعين عابدين ايشانى . گناه آن محبّان و مؤمنان چه بود كه تو از روى عنود و جحود قتل آن بندگان ايزد معبود نمودى و آن مردم منكر جور و ظلم و تعدّى و ستم تو بودند