منتخب براى اجراى دستورات محمد صلّى اللّه عليه و آله بوده است . فاطمه عليها السّلام دختر پيامبر از اين ادعاى ابو بكر متحير شد . او نتوانست آشكارا « * » عليه اين موضع جانشين منتخب پدر خود اعتراض كند . بنابر روايتى از عايشه پس از آن فاطمه از ابو بكر دورى گرفت ، هرگز با وى در اين باب سخن نگفت تا شش ماه بعد كه از دنيا رفت و على شبانگاه او را دفن كرد و به ابو بكر خبر نداد . « 1 »
در حالى كه دختر پيامبر و اهل بيت او به اين طريق از ارث محروم شدند و طهارت دينى آنها تنزل يافت امّا با بيوگان پيامبر رفتار نسبتا خوبى شد . ظاهرا بيوگان هم از اراضى متعلق به محمد صلّى اللّه عليه و آله در فدك و خيبر ارثى بدست نمىآوردند چرا كه ابو بكر آنها را جزء املاك عمومى قرار داده بود . عروه بن زبير از عايشه نقل مىكند كه بيوههاى پيامبر قصد داشتند عثمان را نزد ابو بكر بفرستند تا سهم الارث آنها را از اراضى فدك و خيبر از خليفه مطالبه كند امّا عايشه آنها را سرزنش كرد و گفت : « آيا از خدا نمىترسيد ؟ آيا از پيامبر خدا نشنيدهايد كه فرمود « ما [ انبياء ] ارث باقى نمىگذاريم . آنچه از ما مىماند صدقات مىباشد . اين ثروت متعلق به اهل بيت محمد صلّى اللّه عليه و آله مىباشد تا در موارد ناگوارى و مهماننوازى از آن استفاده كنند . بعد از رحلت من اين به ولى امر بعد از من تعلق خواهد داشت . » . بيوگان هم از اين امر صرف نظر كردند . « 2 » بدون ترديد آنها خوب فهميده بودند كه اگر آنها اقرار كنند كه اين مطلب را از پيامبر شنيدهاند وضعشان بهتر خواهد شد .
ابو بكر تصميم گرفت كه آنها مىتوانند خانههاى خود را نگهدارند ؛ و راويان بعدى براى رفع ابهام از خليفه كه با آنچه از پيامبر مانده بود به دلخواه خود عمل كرده نقل كردند كه پيامبر خانههاى خود را براى همسران خود وصيت كرده بود . « 3 »
بر عكس مقام و طهارت اهل بيت پيامبر ، رتبه و مقام همسران او بعد از رحلت تنزل
هامش
* زمانى كه ابو بكر تصميم گرفت فاطمه عليها السّلام را از ارث پدر محروم كند فاطمه عليها السّلام كه سخت خود را پوشانده بود به مسجد رفت و از پشت پردهاى كه بين او و مردمان ديگر آويخته شده بود پس از ايراد خطبهاى غرا در حمد و ثناى الهى به دفاع از حق خود پرداخت كه البته جز تهديد از ابو بكر پاسخى نشنيد . رك : ابن ابى الحديد ، شرح ، ج 16 ، ص 250 .
( 1 ) طبرى ، ج 1 ، ص 1825 ؛ ابن شبه ، تاريخ مدينه ، ص 197 .
( 2 ) بلاذرى ، فتوح ، ص 30 ؛ ابن حنبل ، مسند ، ج 4 ، ص 262 .
( 3 ) ابن سعد ، طبقات ، ج 3 ، ص 87 و ج 8 ، ص 120 ؛ تاريخ اسلام ، ج 2 ، بخش 1 ، ص 521 .