وممّا يناسب في هذا المقام ما قال / 145 / العارف الرومي بالفارسيّة :
اى دل شكايتها مكن تا نشنود دلدار من * اى دل نمىپرسى مگر از يار بي زنهار من
اى دل مرو در خون من در أشك چون جيحون من * نشنيدهاى « 1 » شب تا سحر آن نالههاى زار من
يادت نمىآيد كه أو مىكرد روزى گفتگو * مىگفت بس ديگر مكن انديشه گلزار من
اندازهء خود را بدان نامى مبر زان گلستان * زين پس نباشد خود تو را كاگه شوى از كار من
گفتم امانم ده به جان خواهم كه باشى اين زمان * تو مرد ره من سرگران اى ساقى خمّار من
خنديد وگفتا اى پسر ! آرى وليك از حد مبر * وانگه چنين رو كرد سر اى مست واى هشيار من
چون لطف ديدم رأى أو افتادم اندر پاى أو * گفتم نباشم در جهان گر تو نباشى يار من
گفتا مباش اندر جهان تا روى من بيني عيان * خواهىچنين خواهى چنان در نفى خود دان كار من
گفتم منم در دام تو چون كم شوم بي جام تو * بفروش يك جامم به جان وانگه ببين بازار من
وقال الشيخ « 2 » أوحد الدين الكرماني :
صبري كنم تا ستم أو چه مىكند * با اين دل شكسته غم أو چه مىكند
هامش
( 1 ) . الف . نشندى .
( 2 ) . الف . شيخ .