تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
عمير و گفت : من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا اللّه عليه اللهم ان عبدك و نبيك يشهد ان هولاء الشهدا فاتوهم و سلموا عليهم فلن يسلم عليهم احد ما دامت السموات و الارض الا ردوا عليه . رسول صلوات اللّه عليه و سلم گفت : خداوندا ، بندهء تو و پيغمبر تو گواهى مىدهد كه اينان شهيدان‌اند و صحابه را گفت : بيائيد و بر ايشان سلام كنيد كه هيچ كس بر ايشان سلام نكند مادام تا آسمان و زمين بر جاى باشد الا كه ايشان جواب سلامش باز دهند . ثم وقف النبى صلى اللّه عليه و سلم موقفا آخر فقال هولاء اصحابى الذين اشهد لهم يوم القيمة فقال ابو بكر فما نحن باصحابك يا رسول اللّه قال بلى و لكن لا ادرى كيف تكونون بعدى انهم خرجوا من الدنيا خماصا فبكى ابو بكر و قال فانا لكائنون بعدك . ( 1 ) پس رسول صلى اللّه عليه و سلم يك جاى ديگر بايستاد بر سر كشتگان احد و گفت : اينان اصحاب منند كه من گواهى دهم روز قيامت ايشان را . بو بكر گفت : ما اصحاب تو نيستيم يا رسول اللّه ؟ گفت : بلى ، و لكن من ندانم كه شما چگونه باشيد پس از من ، اينان از دنيا بيرون رفتند گرسنه . پس ابو بكر بگريست و گفت : ما پس از تو خواهيم بودن ؟ جعفر بن محمد عن ابيه عن جده روايت مىكند كه فاطمه عليها السلام در هر دو روز و سه روز به گورستان شهيدان رفتى و آنجا نماز كردى و دعا كردى و مىگريستى تا آنگاه كه وفات يافت ، بر اين طريق مىبود . ( 2 ) عطاف بن خالد روايت مىكند كه مرا خاله‌اى بود و از جمله عابدات بود . گفت يك روز برنشستم و با من غلامى بود از آن من ، تا به تربت حمزة بن عبد المطلب ، و آنجا نماز كردم و به خدا كه آنجا در آن موضع نه داعى بود و نه مجيب ، يعنى هيچ آدمى نبود آنجا ، و غلام من چهارپا نگاه مىداشت . چون از نماز فارغ شدم گفتم : السلام عليكم ، و اشارت كردم به دست به تربت ، و شنيدم جواب سلام از زير زمين ، و اين حال چنان مىدانم كه مرا در آن شكى نيست ، چنان كه شك نيست مرا در آنكه خداى تعالى مرا آفريد .