تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
كردند در دفنش . بعضى گفتند در مسجد دفن كنيم و بعضى گفتند آنجا كه اصحاب رسول را دفن كرده‌اند . بو بكر گفت من از رسول عليه السلام شنيدم كه گفت : ما قبض نبى الا دفن حيث قبض . يعنى كه هيچ پيغمبرى را قبض روح نكردند الا
ao
6
I
كه آنجا كه قبض روحش بود دفن كردند . پس جامهء خواب رسول عليه السلام از زمين برداشتند و هم آنجا گور كندند پس مردمان مىآمدند گروه گروه و نماز مىكردند بر رسول عليه السلام . اول مردان در آمدند پس زنان در آمدند پس كودكان . و هيچ كس بر رسول عليه السلام امامت نكرد همه همچنان صف صف نماز مىكردند پس در ميان شب دفن كردند شب چهارشنبه . ( 1 ) و روايت كرده‌اند كه رسول عليه السلام در آن بيمارى كه فرو رفت ، فاطمه را بخواند و با او سخنى پنهان بگفت . فاطمه بگريست ، پس سخنى ديگر بگفت فاطمه بخنديد . ( 2 ) عايشه مىگويد كه من هيچ كس را نديدم كه بهتر مشابهت داشت به رسول عليه السلام در سخن گفتن كه فاطمه و چون در پيش رسول عليه السلام آمدى رسول دست او فرا گرفتى و بوسه دادى و به جاى خويشتن بنشاندى . پس چون رسول عليه السلام وفات يافت ، از فاطمه پرسيدم كه آن كلمه چه بود كه تو از آن بگريستى ، و آن كلمه كه از آن بخنديدى . گفت رسول عليه السلام پنهان با من گفت كه من رفتنىام . من بگريستم . پس يك بار ديگر گفت : اول كسى كه به من رسد از اهل من تو باشى ، من بخنديدم . ( 3 ) پس رسول عليه السلام گفت هفت مشك آب بياوردند از هفت چاه و رسول عليه السلم باز نشاندند و آن آب بر او مىريختند . پس گفت به دست كه بس باشد . و آنگاه بيمارى رسول عليه السلام سخت شد و بيهوش شد و زنان گفتند داروئى مىبايد ساخت كه تا در دهان افكند و آن را به تازى لدود خوانند . ( 4 ) و اسما بنت عميس گفت : ما گمان برديم كه رسول را عليه السلام ذات الجنب است . رسول عليه السلام گفت : خداى تعالى مرا بدان درد ابتلا نكند . ( 5 ) و رسول را عليه السلام آن