تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 366

مساهمون:

ص٣٦٦
امير المؤمنين على گفت : نه كه من رسولم بدان كه خداى تعالى سورت برات فرستاده است بر رسول عليه السلام و فرموده است كه برخواند بر اهل مكه و گفته كه مردى خواند كه از قوم رسول عليه السلام باشد ، و مرا فرموده است كه برخوانم . پس هر دو به مكه آمدند و ابو بكر صديق امير بود و على بن ابى طالب رسول و پيغام رساننده . پس ابو بكر صديق خطبه بخواند . چون به مكه رسيدند و على بن ابى طالب برخاست و پيغام برسانيد و سورهء برات برخواند و ايشان را معلوم كرد كه خداى تعالى ايشان را تأجيل داده است چهار ماه كه هر جا كه خواهند مىروند و مىآيند ، و پس از آن ايشان را امان نباشد . ( 1 ) چون سنهء عشر درآمد رسول عليه السلام عزم حج كرد و از مدينه بيرون آمد و نماز آدينه به مدينه كرد و نماز ديگر و شام به ذى الحليفه . پس احرام گرفت و صحابه كه در خدمت
a
30
I
رسول بودند همه احرام گرفتند به حج و به مكه رسيدند روز يكشنبه پنجم ذى الحجه و طواف كرد و سعى كرد و منتظر فرمان خداى تعالى مىبود تا چه فرمايد . پس خداى تعالى وحى فرستاد كه هر كه قربانى آورده است بر احرام خويش مىباشد و هر كه قربان نياورده است بايد كه حلال شود به عمره‌اى و از آن جهت هيچ كس قربان نياورده بود مگر رسول عليه السلام كه هفتاد بدنه رانده بود و آورده و بر احرام بماند و مردم را بفرمود تا حلال شدند . ( 2 ) و قريش را و عرب را اعتقاد چنان بود كه عمره در ماه‌هاى حج از جملهء گناههاى بزرگ است . پس خداى تعالى خواست كه از دلهاى ايشان بيرون كند آنچه ايشان عادت كرده بودند و با آن الف گرفته ، و عمره منقطع نشود در هيچ وقتى . پس جمعى حلال گشتند و قومى توقف كردند و گفتند رسول را چه بود كه خود حلال نشد ، و قوم را فرمود كه حلال شوند . ( 3 ) پس رسول عليه السلام در سراى ام سلمه شد خشمگين . او پرسيد كه يا رسول اللّه ، ترا چيست كه خشمناكى ؟ رسول عليه السلام