تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
را كه پيش از عمره ميمونه الهلاليه را در نكاح آورده بود و مىخواست كه عروسى تمام بكند . كفار گفتند ما را حاجتى به مهمانى تو نيست تو از مكه بيرون رو . پس رسول عليه السلام بيرون رفت آخر روز سيوم و به موضعى رفت كه آن را سرف خوانند برده ميل از مكه و آنجا سه روز مقام كرد و كار عروسى تمام كرد و پس به مدينه رفت
b
29
I
( 1 ) چون سال ثمان من الهجره در آمد اهل مكه عهد بشكستند و مصالحتى كه كرده بودند باطل كردند و جماعتى را از اهل يمن به معاونت آوردند كه ايشان را بنو نفاثه خواندندى ، و ايشان خصم خزاعه بودند ، و خزاعه با رسول اللّه سوگند خورده بودند و با جد رسول عبد المطلب هم سوگند بودند . پس خزاعه كسى را به مدينه فرستادند به فرياد خواندن پيش رسول عليه السلام و اين حال معلوم رسول عليه السلام كردند ، و رسول گفت : مرا نصرت مدهاد خداى اگر من نصرت خزاعه نكنم . و رسول عليه السلام و اصحاب خرم شدند كه اهل مكه مصالحت بشكستند . پس رسول عليه السلام به مكه آمد در ماه رمضان و در مكه رفت بى احرام به حج و عمره و هفده روز آنجا مقام كرد . پس به حنين رفت و خداى تعالى فتح برآورد بر دست او ، و قسمت غنايم كرد . پس به طايف رفت و يك ماه آنجا مقام كرد . پس بگذشت و باز گرديد و ايشان بيامدند و ايمان آوردند و رسول عليه السلام به جعرانه رسيد و احرام گرفت به عمره و در مكه رفت و عمره بكرد و فارغ شد به شب و با مدينه آمد ( 2 ) و بو بكر صديق را امارت حاج بداد در سنهء تسع . و بو بكر صديق بيرون آمد و به موضعى رسيد كه آن را عرج خوانند ، ابو بكر نماز بامداد مىكرد به امامت بر قوم ، همى ناگاه بانگ ناقهء عضبا شنيد از آن رسول عليه السلام . بايستاد و گفت : مگر رسول عليه السلام آمده است و عزم حج كرده است كه آواز ناقهء رسول مىشنوم ! چون باز نگريد ، امير المؤمنين على را رضى اللّه عنه ديد بر عضبا نشسته مىآمد . گفت : يا ابا الحسن ، تو اميرى يا رسول ؟