را گفتند اسلام آر و اگر نه كشته شوى . او اسلام آورد و رسول عليه السلام او را به مكه فرستاد ، و منادى آواز داد كه هر كه در سراى ابو سفيان رود او ايمن است ، و هر كه سلاح بنهد او ايمن است . پس بو سفيان به مكه ندا فرمود كه هر كه در سراى من آيد و سلاح بنهد او ايمن است . مردم همچنان بكردند و پس رسول عليه - السلام بيامد و در مسجد رفت و گرداگرد كعبه سيصد و شصت بت بود ، و رسول عليه السلام عصائى در دست داشت و بر سر آن بتان مىزد و مىگفت :
جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ .
( 1 ) و رسول عليه السلام مقيم شد به مكه باقى شهر رمضان و نيمهاى از شوال .
پس خبر رسيد كه هوازن و ثقيف با زن و فرزند و اموال آمدند و پيشرو لشكر ايشان مالك بن عوف النضرى بود و رسول عليه السلام لشكر جمع كرد و بيرون آمد با دوازده هزار مرد . ده هزار مرد از اهل مدينه و آنكه گرداگرد ايشان بودند از عرب و دو هزار از اهل مكه و به يك ديگر رسيدند به حنين و هوازن حمله آوردند و مسلمانان به هزيمت شكسته شدند ، و رسول عليه السلام بر جاى بايستاد با جمعى از مهاجر و انصار ، و رسول عليه السلام بر اشترى نشسته بود كه آن را شهبا خواندندى ، و عباس عبد المطلب را بفرمود تا به آوازى بلند ندا كند كه : كجااند مهاجران ، كجااند اصحاب شجره ، رسول عليه السلام اينجا است .
a
26
I
پس مسلمانان رجعت كردند و حمله بردند ( 2 ) و رسول عليه السلام بو سفيان را گفت : خاك پارهاى به من ده . بو سفيان يك مشت سنگريزه به رسول عليه السلام داد و در روى كافران انداخت و گفت : شاهت الوجوه . پس كافران منهزم گشتند و جماعتى به طايف رفتند و جماعتى به اوطاس ، و بسيار كشته شدند و بسيار غنيمت از آن ايشان مسلمانان برگرفتند ، و فرزندانشان به بردگى برگرفتند ، و گفتهاند كه شش هزار برده بياوردند آن روز .
( 3 ) پس رسول عليه السلام عبد الله بن قيس الاشعرى را بفرستاد بدان جمع كه به طايف رفته بودند از كفار و با ايشان كارزار