تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
و انا اليه راجعون هلاك شديم ما . ما را چه بوده است كه رسول عليه السلام التفاتى نمىفرمايد به ما ، نعوذ باللّه از دشمن داشتن خداى و از خشم رسول . پس رسول عليه السلام باز نگريست بديشان و سخن ايشان استماع فرموده بود و گفت به خدا كه خدا شما را دشمن نمىدارد و من بر شما خشم نگرفته‌ام و شما نزديك خداى تعالى عزيز و مكرم‌ايد و بر رسول خداى و فرشتگان او ، و لكن من خواستم كه شما را بخوانم اما اين فريشته كه بدين كار از آسمان فرو آمده است ، مرا منع كرد و گفت ايشان را باز پس دار كه ايشان توانگرند ، من از براى اين تأخير كردم در خواندن شما و همچنين در قيامت كه حساب مردمان كنند ، نخست حساب درغويشان كنند پس حساب توانگران . اكنون شما نيز دست يك ديگر به برادرى فرا گيريد كه شما دو برادريد در دنيا و آخرت . پس امير المؤمنين على غايب بود چون در آمد گفت : يا رسول اللّه مرا باكى فرمائى ؟ رسول صلى اللّه عليه دست او فرا گرفت و گفت تو برادر منى در دنيا و آخرت . پس گفت مرا فرمودند كه فاطمه را و ام سلمه را كه عمت فاطمه است خواهرى افكنم ، و مرا فرموده‌اند كه خواهرى افكنم ميان عايشه و زن ابو ايوب انصارى . ( 1 ) سويد بن غفله روايت مىكند كه من بگذشتم به قومى كه ذكر ابو بكر و عمر مىكردند . پس من در پيش على بن ابى طالب رفتم و گفتم : يا امير المؤمنين ، بگذشتم به قومى از اصحاب تو كه ذكر ابو بكر و عمر مىكردند بدانچه نه لايق حال ايشان است . اگر نه آن بودى كه تو همچنان در حق ايشان پنهان مىكنى ايشان آن سخن ظاهر نيارستندى كرد . پس على گفت : پناه مىگيرم به خداى عز و جل كه من هرگز چيزى در دل ندارم پنهان از براى ايشان و لعنت خداى تعالى بر آن كس باد كه در دل گيرد ايشان را مگر نيكى ايشان . برادران رسول بودند و دو صاحب رسول بودند و دو وزير رسول بودند رحمت خداى تعالى بر ايشان باد پس برخاست گريان و محاسن خويش به دست گرفت و در سپيدى
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 299 | عبد الملك الخركوشي النيسابوري / نجم الدين محمود راوندى