گفت : مرا راه آمدن نيست كه احمد مرسل صلى اللّه عليه در آمد و كارى ظاهر شد كه در حد وسع و طاقت نيايد . پس گفت : چون با مكه آمديم ، رسول عليه السلام آمده بود به رسالت .
( 1 ) و از يعقوب بن زيد بن طلحه روايت كردهاند كه مردى بگذشت بر مجلسى كه عمر رضى الله عنه در آن مجلس حاضر بود . چون عمر او را بديد گفت : تو كاهنى ؟ گفت : يا امير المؤمنين ، خداى تعالى به اسلام راه نمود هر جاهلى را و برداشت به حق هر باطلى را و راست كرد به قرآن هر مايلى را و به محمد توانگر كرد هر عالمى را . عمر گفت او را كه ديدى يعنى صاحبت را ، و اشارت بدان بود كه هر كاهنى را صاحبى باشد از پريان كه او را خبرها اعلام كند . او گفت : صاحب را پيش از اسلام ديدم . مردى آنجا حاضر بود . گفت :
a
85 يا امير المؤمنين مثل اين حكايت مرا معلوم است بگويم : ما مىرفتيم در بيابانى ساده كه آنجا هيچ آوازه نمى - شنيديم الا صدائى كه از كوه شنوند . چون بنگريستم اشتر سوارى را ديدم كه روى به ما نهاده بود ، سبكتر از اسب مىراند . چون به نزديك رسيد چنان كه آواز او مىشنيدم ، گفت : يا احمد يا احمد ، اعلى و امجد . پس اشتر را براند و برفت . پس عمر رضى الله عنه گفت : الحمد لله الذى هدانا بالاسلام و اكرمنا . شكر آن خداوندى كه ما را راه نمود به مسلمانى و گرامى كرد . پس مردى از انصار گفت : يا امير المؤمنين ، من حديثى عجبتر ازين بگويم .
من مىرفتم و دو صاحب با من بودند و عزم شام داشتيم . چون به بيابانى ساده رسيديم اشتر سوارى در ما رسيد و ما چهار شديم و گرسنگى بر ما غالب شد . آهوئى را ديديم كه در آن نزديكى چرا مىكرد . من بجستم كه او را بگيرم . آن مرد كه در ما رسيد گفت : بگذار كه ما ده تن بوديم درين بيابان و خواستيم كه او را بگيريم و نتوانستيم . من گفتم البته نگذارم . او را بگرفتم و محكم ببستم . چون شب پارهاى برفت هاتفى آواز داد :